چرا انسان ناخواسته به دنیا می آید و ناخواسته باید بمیرد. چرا باید به مراتب الهی برسد،


چرا انسان ناخواسته به دنیا می آید و ناخواسته باید بمیرد. چرا باید به مراتب الهی برسد،




    چرا انسان ناخواسته به دنیا می آید و ناخواسته باید بمیرد. چرا باید به مراتب الهی برسد، آیا نمی تواند اعتراض کند که چرا من به وجود آمدم؟

پاسخ :


منظوز از «شعائر الهی» چیست که « وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى

1:



شیعه اسماعیلیه و شیعه زیدیه چگونه بوجود آمد؟ اگر کتابی می دانید در این رابطه لطفا معرفی



آیا درست است که می گویند قیام امام حسین(ع) در روز عاشورا جهت شفاعت شیعیانش در روز قیامت
برای پاسخگویی به این سوالات ابتدا تک تک اونها را در پنج شماره به نحو اجمال جواب داده در انتها سوالات دیگری را هم به نیابت از حضرت عالی طرح و جواب می دهیم که امید هست مطالعه ی پاسخهای کلّ این مجموعه سوالات فضای فکری خاصّی را برای شما عزیز بزرگوار باز نماید.


منظور قرآن از آیات 31 تا 35 سوره «ص» و بیان داستان حضرت سلیمان علیه السلام و عرضه شدن اسب
البته مطالب ممکن هست کمی دشوارنما باشند که مطالعه ی چندباره ی اونها باعث روان شدن مطلب خواهد.


آیا درست است شخص به خود در مقابل خدا و یا ائمه اطهار(ع) لقب سگ و یا چیزهای دیگر دهد؟ مثلا


چرا در آیات 21 تا 25 سوره «ص» قرآن حضرت داود علیه السلام را مرتکب خطا می داند؟
1.


علت اینکه بعد از نماز های یومیه چپ و راست و روبرو رو نگاه می کنیم، چیست؟ در مورد 3 تکبیری
اگر مقصود از اینکه « چرا انسان ناخواسته به دنیا می آید؟ » این هست که « چرا انسان از عالم ملکوت به عالم مادّه می آید؟ » جواب اون را موکول می کنیم به ادامه ی بحث.


آیا زارع می تواند بعد از 5 سال زراعت روی زمینی، مالک آن شود؟
امّا اگر مقصود این هست که « چرا انسان ناخواسته به وجود می آید؟» جواب این هست که: انسان قبل از پیدایش و وجود یافتن کجا بود که خواسته ای هم داشته باشد؟!! او وقتی دارای خواسته شد که وجود یافت.


2.

امّا اینکه « چرا باید ناخواسته بمیرد؟ »
اوّل باید دیدن مردن یعنی چه؟ مردن یعنی از مرتبه ای از وجود به مرتبه ی دیگر اون منتقل شدن.

و این یعنی حرکت و صیرورت.

بر این پايه ، انسان و دیگر موجودات عالم مادّه دائماً در حال مردن هستند.

به قول مولوی:
« از جمادی امت و نامی شدم.

ـــــــــ وز نما امت ز حیوان سر زدم.
امت از حیوانی و آدم شدم .

ــــ پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم.
بار دیگر من بمیرم از بشر.

ــــــــــــــــــــ تا بر آرم چون ملائک بال و پر.
از ملک هم بایدم پرّان شوم.

ــــــــــــــــ اونچه اندر وهم ناید اون شوم.
از ملک هم بایدم جستن ز جو ـــــــــــــــــــ کلّ شیٍ هالک الّا وجهه.»
آری این ذات موجود مادّی هست که دائماً در حال مردن هست.

چون طبق اصل حرکت جوهری که در حکمت متعالیه اثبات شده ذات و جوهر موجود مادّی عین حرکت و سیلان هست.

جوهر موجود مادّی شیء در حال سیلان و حرکت نیست بلکه خودش عین سیلان هست .

لذا موجود مادّی بدون حرکت جوهری معنی ندارد.

موجود مادّی بدون حرکت و سیلان تعبیری هست مثل مثلث چهارضلعی.

لذا انسان و دیگر موجودات عالم مادّه نمی میرند بلکه خود عین مردن هستند.

لذا خداوند متعال فرمود: « إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ .

ــــــــ تو میرا هستى و اونان هم میرا هستند.» (الزمر:30 ، با ترجمه بیان السعاده ) که در اکثر ترجمه ها اون را به غلط معنی کرده اند: « تو خواهی مرد و اونان نیز خواهند مرد.

»
و البته این مردن ناخواسته نیست بلکه همه با کمال میل در حال مردن هستند.

چون حرکت و میرایی یعنی خروج از حالت بالقوّه برای رسیدن به حالت بالفعل به صورت پیوسته.

و لازمه ی این امر این هست که شیء مادّی دائماً از نقص به سوی کمال در سیر باشد.

و هر کمالی نسبت به حالت نقص خیر هست.

و اختیار به معنی دقیق و فلسفی اون یعنی طلب و انتخاب خیر.

پس حرکت و میرایی یعنی طلب خیر.


3.

امّا جواب این سوال که: « آیا انسان نمی تواند اعتراض کند که چرا من به وجود آمدم؟»
به ظاهر چرا نمی تواند ، کما اینکه حضرت عالی اعتراض کرده اید.

و البته چه فایده ای دارد که کسی اعتراض کند؟! ولی هیچ موجودی حقیقتاً چنین اعتراضی ندارد.

چون اوّلاً اگر اعتراض نمود اعتراض او هم مخلوق خداست.

ثانیاً هیچ موجودی عدم را بر وجود ترجیح نمی دهد.

شاهد این مطلب اونکه حضرت عالی با ارسال این سوال وجود را بر عدم ترجیح داده اید.

جهل عدم علم هست و علم امر وجودی هست.

پس عالی با ارسال این سوال طلب اشتداد وجود کرده اید.

اگر کسی بگوید من می خواهم عدم شوم ، باز وجود را ترجیح داده هست.

چون همین که می گوید : من می خواهم ، یعنی طلب وجود.

چرا که خواستن و اراده کردن هم امر وجودی هست.

اگر او حقیقتاً طلب عدم دارد پس چرا می خواهد؟!!!!
4.

امّا اینکه « چرا باید به مراتب الهی برسد؟»
جواب این سوال در ضمن مباحث آینده معلوم خواهد شد.

ان شاء الله.
5.

امّا اینکه « چرا انسان ناخواسته از عالم ملکوت به عالم مادّه می آید؟ »
1لف) در سوال چنین فرض شده که انسان قبل از خلقت دنیایی ، وجودی داشته هست ؛ و خداوند متعال بدون پرسش از او ، وی را وارد دنیا نموده هست.

در حالی که چنین فرضی از پايه دچار مشکل هست.

این انگاره که منِ انسان « مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک ـــــ چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

» به معنای عامّه فهم اون مطلبی هست غیر برهانی که هیچ دلیل عقلی اون را پشتیبانی نمی کند.

و اگر از ظواهر شرعی نیز مدارکی برای اون اقامه شده ، مثل آیه ی میثاق ، همه مبتنی بر تفسیر سطحی این گونه متون دینی هست.
از دیدگاه فلسفه ی صدرایی نفس جزئیِ اشخاص انسانی نه قبل از بدن ، بلکه همراه با بدن دنیایی اونها ایجاد می شود.

و پايه اً روح (نفس) بدون بدن معنی ندارد.

لذا سپس مرگ نیز روح بدون بدن نبوده دارای بدن برزخی خواهد بود.

امّا اینکه در برخی روایات از خلقت روح قبل از بدن سخن فرموده شده ، در برخی موارد مراد روح کلّی هست که غیر از روح افراد انسانی هست ؛ در مواردی نیز ، که مراد روح جزئی افراد هست ، منظور تقدّم رتبی هست نه تقدّم وقتی.

یعنی روح با اینکه از حیث وقتی همراه با بدن ایجاد می شود ، ولی از اونجا که از بدو خلقت موجودی غیر مادّی هست رتبه ی وجودی (شدّت وجودی ) اون بالاتر از رتبه ی وجودی بدن هست.

لذا فرموده می شود روح در خلقت ، تقدّم وجودی بر بدن دارد.

در علوم عقلی هشت قسم تقدّم و تأخّر وجود دارد که تقدّم و تأخّر وقتی یکی از اونهاست.

لذا هر جا سخن از تقدّم چیزی بر چیزی بود همواره نمی توان اون را به معنی تقدّم وقتی گرفت.
با این بیان اجمالی روشن می شود که انسان قبل از خلقت دنیایی ، وجود منهاز و فردی نداشته هست که خداوند متعال بخواهد از او پرسشی بکند.

وجود یافتن انسان همان هست و در دنیا بودن او همان.

لذا « وارد دنیا شدن انسان» نه از نظر براهین فلسفی توجیه پذیر هست نه از متون دینی چنین چیزی به صراحت هستفاده می شود.

بلی هم در فلسفه و هم در متون دینی بیان شده که همه ی موجودات و از جمله انسان ، قبل از این عالم در عالم بالاتری (عالم ملکوت و عالم جبروت) حضور داشته اند ؛ امّا مقصود از این تعابیر این نیست که اون موجودات به وجود فردی خود در عوالم ملکوت و جبروت حضور داشته اند.

بلکه منظور این هست که حقیقت و کمال وجودی اونها در ضمنِ وجود علّت ملکوتی یا جبروتی شان وجود داشته هست.

این تعبیر مثل این هست که فرموده شود: صور خیالی انسان قبل از پدیدار شدنشان در قوّه ی خیال آدمی حضور داشتند.

چون اگر کمال این صور در قوّه ی خیال نبود نمی توانست اونها را پدیدار سازد.

رابطه ی مخلوقات نسبت به اراده ی خداوند متعال تقریباً مثل رابطه ی صور خیالی انسان نسبت به اراده ی اوست.

یعنی همانگونه که به محض اراده نمودن انسان ، صور خیالی پدیدار می شوند ، و حقیقتی جز ظهور اراده ندارند ، مخلوقات نیز چیزی جز ظهور اراده ی خدا نیستند.

« إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون‏.

ــــــــــ امر او چنین هست که هر گاه چیزى را اراده کند، تنها به اون مى‏گوید: «موجود شو! » اون نیز بى‏درنگ موجود مى‏شود(یس:82)
ب) خدا انسان را موجودی بالقوّه آفریده که به صورت خام و ساخته نشده ، چه بسا از حیوانات نیز پایین تر هست.

اگر خدا در این حال انسان رها می ساخت باز ظلم در حقّ او بود ؛ امّا خدا وی را به حال خود رها نساخته بلکه راه بالفعل شدن و برتر از ملائک شدن را هم به او نشان داده و از او خواسته هست که خودش با دست خودش وجود خود را بسازد.

و این بزرگداشتی هست در حقّ انسان که شامل حال ملائک هم نشده هست.

خدا کمال وجودی انسان را به خود او سپرده هست تا خودش هر گونه که خود دوست دارد خود را بسازد.

و البته خدا بهترین و بدّترین صورت ممکن برای بشر را هم به او نمایانده تا نگوید که من نمی دانستم چگونه باید خود را بسازم.


پس خدا نه تنها انسان را به اجبار وارد دنیا نکرده بلکه حتّی کمالات وجودی او را هم بدون خواست خودش ایجاد نمی کند.

خدا انسان را فقط ایجاد نمود ؛ و چون می خواست همه ی وجود انسان به دست خودش ساخته شود ، او را در پایین ترین مرتبه ی ممکن برای وجود انسانی آفرید که عبارت هست از وجود ذرّی انسان .

« و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ، ذریّه ی اونان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ فرمودند:«چرا، گواهى دادیم» تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این غافل بودیم ؛ یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بوده‏اند و ما فرزندانى پس از ایشان بودیم.

آیا ما را به خاطر اونچه باطل‏اندیشان انجام داده‏اند هلاک مى‏کنى؟ » (اعراف: 172 ، 173)
انسان در این مرحله از وجودِ خود ، حتّی از نطفه نیز کمتر هست.

چون نطفه از آمیزش تخمک مادر و اسپرم پدر پدید می آید و مراحل علقه شدن و مضغه شدن و جنین شدن را در پیش می گیرد ؛ در حالی که انسان در این مرحله تنها ذرّه ای هست در صلب حضرت آدم(ع) که نسل به نسل منتقل می شود تا به صلب پدر خویش برسد و در موعد مقرّرِ ، به رحم مادر منتقل شده سیر انسان بالفعل شدن را پیش بگیرد.

خداوند متعال می فرماید: « مگر نه این هست که مدت وقتى بر انسان گذشت که چیز قابل ذکرى نبود؟ همانا ما انسان را از نطفه‏اى آمیخته آفریدیم ، که او را خواهیم آزمود ، پس وى را شنوا و بینا گردانیدیم.

ما راه را به او نشان دادیم، یا شاکر باشد یا کفران نماينده .

» ( الانسان (الدهر) : 1 ـ 3) طبق این دو آیه ی شریفه ، انسان قبل از نطفگی مرحله ای داشته که در اون مرحله شیء قابل ذکری نبوده هست ؛ امّا با این احوال در اون مرحله نیز مختار بوده هست لذا خدا انسان را در اون مرحله بر خودش گواه می گیرد و از او پیمان می ستاند که جز او را به خدایی نگیرد.

و انسان با اختیار خود این پیمان را می پذیرد.

و هیچ انسانی بدون پذیرفتن این پیمان از مرحله ی ذرّی گذر نمی کند و به مرحله ی نطفگی و جنینی نمی رسد و از مادر زاده نمی شود.

و اثر این پذیرش طبق روایات معصومین (ع) همان فطرت خداشناسی هست .

همچنین از آیات سوره انسان (دهر) هستفاده می شود که حتّی نطفه نیز مورد امتحان الهی برنامه می گیرد.

بنا بر این ، انسان از پایین ترین رتبه ی وجودی خود مختار بوده راه خود را به هدایت الهی خود انتخاب می کند.
آیا امتیاز از این بالاتر که خداوند متعال تمام وجود انسان را از بدو خلقتش تا آخرین لحظه ی عمر به دست خود او سپرده و به خواست خود او کمالات وجودی را به او اعطا می کند.

بنا بر این ، اگر کسی از مرحله ی ذرّی به حدّ نطفگی رسیده به این علّت بوده که در ذات خود تقاضای این رتبه را داشته لذا حکیم فیّاض نیز فیض را از او دریغ نکرده هست ؛ و اگر کسی از مرحله ی نطفگی گذشته از مادر زاده شده به این علّت هست که در ذات خود تقاضای تولّد داشته هست ؛ یعنی تولّد را خیر خود یافته و به طلب ذاتی اون را طلب کرده هست ؛ لذا حکیم فیّاض به او اعطاء فیض نموده هست.

و تا در عالم مادّه هست اگر تقاضای کمالی وجود در انسان نباشد خدا اون کمال را به او نمی دهد.

چه در حیطه ی فعل ارادی به اختیار فعلی و چه در حوزه غیر ارادی به اختیار ذاتی.

چه اراده مستلزم اختیار هست ولی اختیار مستلزم اراده نیست.

اراده بی اختیار معنی ندارد ولی اختیار بی اراده ممکن هست.

ــــ سخن در این وادی فراوان ولی محتاج مقدّمات فلسفی بسیاری هست که ذکر اونها فراتر از حدّ چنین نامه ای هست.

لذا به همین مقدار بسنده می شود.

ــــ
طرح سوالات جدید.
1.

خدا چرا می آفریند ؟
2.

خدا چرا این گونه آفریده هست ؟
3.

خدا چرا انسان را آفرید؟
4.

چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده هست ؟
5.

چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟
6.

چرا خدا برخی را سعادتمند و برخی را شقاوتمند آفرید؟
7.

چرا خدا انسان را به گونه ای نیافرید که گناه نکند ؟
8.

رابطه ی علم پیشین خدا و اختیار انسان چگونه هست؟ آیا لازمه ی علم پیشین خدا به اعمال و عاقبت انسان جبر نیست؟
9.

خدا که می دانست عدّه ای به اختیار خود جهنّمی می شوند چرا اونها را آفرید؟

1.

خدا چرا می آفریند ؟
خدا یعنی واجب الوجود.

و واجب الوجود یعنی وجود محض ، یعنی کمال محض ، یعنی موجودی که نقص در او راه ندارد.

و یکی از این کمالات خالقیّت هست .

پس خدا ایجاد می کند چون خالقیت کمال اوست.

فرض خدایی که خالق نیست ، فرض خدایی هست که فاقد یکی از کمالات وجودی هست.

و خدایی که فاقد یکی از کمالات وجودی باشد ،‌ ناقص بوده کمال محض و واجب الوجود نیست.

بنا بر این ، فرض خدایی که خالق نیست فرض موجودی هست غیر از خدا.

به عبارت دیگر ، فرض وجود خدای غیر خالق مثل فرض وجود ثروتمند بی پول یا به قول معروف مثل کوسه ریش پهن هست.


2.

اما چرا خدا چنین آفرید و جور دیگر نیافرید؟
حکما معتقدند که نظام موجود ،نظام احسن هست .

یعنی عالمی بهتر از این عالم ممکن نیست ایجاد شود .

چون خدا کمال محض هست ، و کمال محض بودن اقتضاء می کند که کاملترین موجود ممکن را بیافریند .

اگر فرموده شود که عالمی بهتر از این عالم (عالم ماده +عالم برزخ + عالم آخرت ) امکان داشت و خدا اون را نیافرید معنایش این هست که خدا بالقوه آفریننده ی عالمی بهتر از عالم فعلی هست ؛ یعنی در وجود خدا هستعداد اینکه عالمی کاملتر و بهتر از عالم فعلی را بیافریند موجود هست ؛ و این امر عقلاً محال هست ؛ چون هستعداد داشتن و بالقوّه بودن از مختصّات موجود مادی هست و خدا منزّه از مادّه هست.


ما عالم را تکه تکه می بینیم و خیال می کنیم که دارای نقص هست ؛ در حالی که کلّ عالم یک وجود به هم پیوسته و یکپارچه هست .

اگر همه ی اجزاء عالم در کنار هم دیده شوند اونگاه معلوم می شود که هر چیزی به جای خویش نیکوست ؛ به طوری که اگر یک ذرّه از اجزاء عالم از جای خود برداشته شود (عدم گردد) عالم به هم می ریزد .

به قول شاعر حکیم:
اگر یک ذرّه را برگیری از جای ــــ همه عالم فرو ریزد سراپای
با این نگاه هیچ موجودی به خودی خود ناقص نیست.

مثلا یک کرم خاکی در وجود خود کامل هست و وجود اون برای بقای کل عالم لازم هست .نقص و کمال موجودات در مقام مقایسه هست که مطرح می شود مثلا فرموده می شود انسان موجودی کاملتر از میمون هست و میمون کاملتر از اسب هست و اسب کاملتر از کرم خاکی هست و کرم خاکی کاملتر از درخت هست.

در بین انسانها نیز این مطلب صادق هست مثلا چهارده معصوم (ع) از نظر وجودی کاملتر از انبیاء سابقند ؛ و انبیاء نیز بعضی برتر از برخی دیگرند « تلک الرّسل فضّلنا بعضهم علی بعض » (بقره /253) و انبیاء(ع) برتر از افراد عادی هستند .

بین افراد عادی نیز درجات وجودی مختلف هست ؛ البته این درجات بالقوه هستند لذا در ابتدای تولد اکثر افراد تقریبا در یک رتبه ی وجودی برنامه دارند ؛ لکن هستعداد تکامل در افراد متفاوت هست و تکلیف هر کسی به اندازه ی هستعداد ذاتی اوست.
3.

خدا چرا انسان را آفرید؟
اوّلاً خدا یک موجود بیش نیافریده هست و اون عالم هستی هست.

فرموده شده که جدا انگاری اجزاء عالم ناشی از محدود نگری ما انسانها هست و الّا کلّ عالم خلقت یک پیکر واحد بیش نیست.

و این مطلبی هست که تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقیقت اون نائل می شوند.

« الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ .

ـــــــــــــــــــ همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته ، و اون گاه که بر پهلو خوابیده‏اند، یاد مى‏نمايند؛ و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏اندیشند؛ (و مى‏گویند:) بار الها! تو این را بیهوده نیافریده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار.

» (آل‏عمران:191) اینها وقتی که شروع به تفکّر می نمايند با کثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه می شوند ولی اونگاه که به عمق حقیقت رسیدند می یابند که کلّ عالم یک پیکر بیش نیست لذا هیچگاه نمی گویند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء باطِلاً ــــ بار الها! تو اینها را بیهوده نیافریده‏اى! » بلکه می گویند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ بار الها! تو این را بیهوده نیافریده‏اى! »
بنا بر این ، انسان موجودی غیر از عالم نیست که خلقت او علّتی جداگانه بخواهد بلکه او نیز جزئی از این پیکر واحد هست.

لکن نسبت او به کلّ عالم مثل نسبت مغز هست به بدن و بلکه بالاتر مثل نسبت روح هست به بدن.
ثانیاً فرموده شد که خدا به خاطر کمال محض بودن هست که می آفریند.

و کمالات خدا همانهاست که اسماء و صفات الهی فرموده می شوند.

و یکی از این اسماء مقدّسه ، اسم شریف « الموجود » هست.

لذا در ادعیّه داریم : « ...

یَا وَاحِدُ یَا أَحَدُ یَا فَرْدُ یَا صَمَدُ یَا حَیُّ یَا مَوْجُود ...

» (بحارالأنوار ،ج83 ،ص314 ) و نیز آمده هست « ...

یَا حَمِیدُ یَا مَجِیدُ یَا مَعْبُودُ یَا مَوْجُودُ ...

» (بحارالأنوار ، ج 88 ،ص51 ) از اینرو حکما و عرفا فرموده اند کلّ پیکر واحد هستی ظهور اسم الموجود هست.

و همانطور که همه ی کمالات وجودی مثل علم ، قدرت ، حیات ، خالقیّت و ...

مستتر در وجود و در ضمن اون هستند ، اجزاء عالم خلقت نیز مظاهر این اسمهای حضرت حق تعالی می باشند.

و در این میان انسان مظهر کاملترین اسم خدا یعنی اسم جامع الله هست لذا او خلیفهالله یعنی مظهر اسم الله خوانده شد که تمامی اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ـــــــ و همه ی اسماء را به آدم تعلیم داد جمیعاً » (البقره:31) .

پس اگر انسان ایجاد نمیشد اسم الله ظهوری نداشت.

و محال هست که اسماء و کمالات خدا بی مظهر بمانند چرا که یکی از اسماء او « الظاهر » هست که به حکم این اسم تمام اسماء او مظهر می طلبند.

پس خدا انسان را آفرید چون الله هست.

چون اسمی دارد که جامع جمیع اسماء هست و انسان ظهور این اسم جامع هست.


4.

چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده هست ؟
اگر بنا بود که خدا تک تک موجودات را در یک سطح وجودی بیافریند در اون صورت دیگری عالمی آفریده نمی شد بلکه تنها باید یک موجود می آفرید و اون یک موجود ، وجود پیامبر اکرم (ص) بود .

چون اگر بنا بود همه در عالیترین حدّ وجودی باشند پس باید همه ازهر جهت عین پیامبر (ص) می بودند و لازمه ی این امر اون هست که همه ی موجودات بر هم منطبق شده و یک وجود شوند.


البته فرموده شد که از نگاه عرفانی و فلسفی خدا واقعا یک وجود آفریده هست و اون ، وجودِ کلّ عالم هست .

چون از دید عرفانی و فلسفی ، کلّ عالم ، مثل یک انسان هست و موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند.

بر این پايه نیز فرموده می شود نبود یکی از موجودات در وقت و مکان مشخّص خودش به معنی نقص کلّ عالم هست ؛ تک تک ما انسانها نیز از اجزاء این پیکره ی عظیم عالم هستیم ؛ لذا وجود ما هم برای عالم ضروری هست ؛ لکن نقش هر موجودی در عالم متفاوت با موجود دیگر هست .

برخی روح و جان عالمند ، برخی قلب عالمند ، برخی دیگر دست و پای عالمند و برخی نیز مو و ناخن عالمند .از دید عرفان و حکمت متعالیه انسان کامل ، روح و جان عالم هست و فرشتگان قوای وجودی او هستند که عالم هستی را اداره می نمايند و مدبرات امرند ؛ و عالم هستی به منزله ی بدن هست نسبت به روح کلّی انسان کامل که از اون تعبیر می شود به صادر اوّل.

بنا بر این ، این سوال که خدا چرا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده؟ مثل این هست که پرسیده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نکرد؟ یا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نیافرید؟ روشن هست که اگر خدا چنین می کرد دیگر انسانی در کار نبود.

در اون صورت انسان تنها یک مغز دارای روح یا فقط صرف روح بود.


5.

چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟
جواب این سوال نیز از مطلب قبلی معلوم شد.

اگر بنا بود خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر خاتم بیافریند ، در اون صورت یک انسان بیشتر ایجاد نمی شد که اون هم همان پیامبر (ص) چون وجود دو موجود در یک مرتبه ی وجودی ذاتاً محال هست.

لذا از دیدگاه حکمت متعالیه ( مکتب فلسفی ملاصدرا ) هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست بلکه همه ی موجودات در طول هم بوده هر یک مرتبه ای از هستی را اشغال نموده اند.

به نحوی که اگر موجودی از جای خود برداشته شود دیگر خودش نخواهد بود.

مثل اینکه بخواهیم عدد 2 را از رتبه ی وجودی خود برداشته به جای عدد 9 برنامه دهیم.

روشن هست که چنین امری ذاتاً محال هست.

اگر عدد 2 جای عدد 9 را گرفت دیگر 2 نخواهد بود بلکه همان 9 خواهد بود.


پس همانطور که ممکن نیست همه ی اعداد 9 باشند و هر عددی باید جای خود باشد تا سلسله ی اعداد موجود شوند هر موجودی نیز باید در جای خود باشد تا سلسله ی موجودات عالم تحقّق یابند.


افزون بر این ، حکما و عرفا فرموده اندهیچ موجودی قادر نیست حقیقتی فراتر از رتبه ی وجودی خویش را حقیقتاً ادراک نماید.

لذا اونکه در رتبه ی پایین وجود آفریده شده محال هست کمال وجودی رتبه ی برتر از خود را دریابد.

و اونکه چیزی را درک نمی کند محال هست بتواند اون را طلب نماید.

این حقیقتی هست که خود اهل بیت (ع) نیز به انحاء گوناگون بر اون صحّه گذاشته حقیقت وجودی خود را برتر از ادراک امتان دانسته اند.

بر این مبنا ، برای افراد عادی محال هست مقام امیرالمومنین (ع) را ادراک و اون را طلب نمایند.

پس اونچه ما از این وجود متعالی ادراک و اون را طلب می کنیم در حقیقت مرتبه ی حقیقی خودمان هست که بالقوّه اون را دارا ولی بالفعل فاقد اون هستیم.

و هم از این جهت هست انسان کامل اسوه ی و غایت همگان هست.

چون او مرتبه ی عالی همگان را داراست و هر که به نهایت درجه ی وجود خود برسد به اندازه ی سعه ی وجودی خود با انسان کامل متّحد می شود.

لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البیت»
6.

چرا خدا برخی را سعادتمند و برخی را شقاوتمند آفرید؟
جواب این هست که خدا کسی را شقاوتمند نمی آفریند.

موجودات از علم خدا ناشی می شوند ؛ یعنی موجودات قبل از اینکه وجود عینی پیدا نمايند در علم خدا وجود علمی دارند ؛ و اونچه در علم خداست کمال موجودات هست یا به عبارت دیگر اونچه در علم خداست وجود کامل موجودات هست.

این وجود از مرتبه ی علم خدا نازل می شود به عالم جبروت و از عالم جبروت نازل می شود به عالم ملکوت و از اونجا نازل می شود به عالم دنیا.

خداوند متعال می فرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـــــــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن اون نزد ماست و ما اون را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن» (حجر:21).

و در مورد انسان فرمود: « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ أَحْسَنِ تَقْویمٍ .

ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلینَ ـــــــــ ما انسان را به طور حتم در بهترین اعتدال آفریدیم.

سپس او را به پست ترین پستی بازگردانیم.»(تین: 4و5) .

انسان در عالم بالا کامل و بی عیب هست و همه بر فطرت توحید و با سعادت عامّ و اوّلیّه آفریده شده اند ، و به دنیا که پست ترین مرتبه ی وجود هست تنزّل نموده اند.

لذا انسان در دنیا در ضعیف ترین مرتبه ی وجودی خود برنامه دارد.

از این روست که خداوند متعال فرمود: « وخُلِقَ الانسانُ ضعیفاً ـــــــ و انسان ، ضعیف ایجاد شده هست » (نساء:28) .

یعنی خلقت دنیایی او ضعیف ترین مرتبه ی وجودی اوست.

انسان باید از این مرتبه حرکت خود را شروع کند و دوباره به اَعلی علّیّین بازگردد و مراتب وجودی خود را تحصیل کند و این بازگشت ، اختیاری هست.

خدا تمام امکانات بازگشت را فراهم کرده هست ؛ به عبارتی تمام اجزاء علّت تامّه ی سعادت را در اختیار انسان گذاشته هست.

در باطن او فطرت را نهاده هست و به او خیر و شر را تعلیم داده و فرموده هست: « قسم به نفس و اونکه اون را درست کرد سپس بدیها و تقوایش را به او الهام کرد که هر کس اون را پاک گردانید قطعاً رستگار شد و هر که اون را دفن کرد، قطعاً بازنده شد.»(شمس: 7 ــ 10( افزون بر اینها انبیاء و کتب آسمانی را ارسال کرده هست که اوّلی نمونه ی انسان کامل و دومی نقشه ی وجود انسان کامل و نقشه ی مسیر بازگشت به خداست .

و آخرین جزء علت تامّه ی سعادت ، اختیار خود انسان هست یعنی اختیار خود انسان جزئی از علّت سعادت اوست که اگر اون را به کار بست به کمال خود می رسد و الّا نمی رسد.

خدا خواسته که انسانها با اختیار خود راه بازگشت را طی نمايند، اگر بازگشتند که به کمال خود می رسند و الّا نمی رسند و در مرتبه ی دنیایی خود می مانند و با همین مرتبه ی وجودی به عالم برزخ وارد می شوند و اونجا خود را نسبت به اونچه باید می شدند،‌ ناقص می یابند و جهنّم چیزی نیست جز ظهور ملکوتی همین نقصها و عدم ها.

کما اینکه گناه چیزی نیست جز نقص و عدم.

گناه ظهور نقصهای وجودی شخص هست مثلا کسی که غیبت می کند نوعی نقص وجودی در او هست که به صورت غیبت ظاهر می شود ؛ همان طور که نابینایی نوعی نقص هست وراه رفتن با عصا ظهور این نقص هست .

عصا برداشتن خودش یک امر وجودی هست ولی ناشی از یک امر عدمی هست و از یک امر عدمی حکایت می کند.

غیبت هم ظاهرش حرف زدن هست که یک امر وجودی هست ولی این نوع حرف زدن ناشی از نوعی نقص وجودی هست و ا ز نوعی عدم در وجود شخص حکایت می کند.

لذا امیرالمؤمنین(ع) فرموند: « غیبت نهایت درجه ی تلاش شخص عاجز و ناتوان هست »(نهج البلاغه، حکمت 461) یعنی کسی غیبت می کند که فاقد قدرت روحی هست.
پس انسان موجودی هست که هم می تواند رشد کند و به حقیقت کامل خود دست یابد هم می تواند به اختیار خود رشد نکرده ، در همین حدّ دنیایی خود بماند ؛ و خدا به هر دو طرف این قضیه علم دارد یعنی می داند که اگر این شخص حقّ را اختیار کند سعادتمند می شود و اگر باطل را اختیار کند، شقاوتمند می شود و همین علم خداست که در عالم ماده به صورت دو راهی حقّ و باطل ظهور کرده هست.

خدا می داند که هر کسی با اختیار خود کدام راه را خواهد رفت لذا علم خدا باعث جبر نمی شود.چون علم خدا نیست که شخص را به مسیر حق یا باطل می برد بلکه اختیار خود اوست که او را به اون مسیر می راند .

اینکه فرموده شود « خدا می داند که هر کسی چه راهی را طی خواهد کرد » فرق زیادی دارد با اینکه فرموده شود « خدا می داند که هر کسی با اختیار خود چه راهی را طی خواهد کرد » اولی سخن باطلی هست ولی دومی سخن حقّی هست .چون لازمه اولی جبر و لازمه دومی اختیار هست .

ــ این مطلب در آخر به تفصیل خواهد آمد.

ــ
7.

چرا خدا انسان را به گونه ای نیافرید که گناه نکند ؟
اگر خدا انسان را به این گونه می آفرید ، انسان اشرف مخلوقات نمی شد خدا قبلا چنین موجودی را آفریده هست و اون فرشته ها هستند .

انسان از اون جهت اشرف مخلوقات هست که کمالات تمام موجودات را داراست .

مثل سنگ جسم هست ، مثل گیاه رشد و نمو دارد ، مثل حیوان حرکت ارادی و احساس و غریزه دارد ، و مثل فرشته عقل و علم و تسبیح وتقدیس دارد و بالاتر از اون نیز مقامی دارد که مختص انسان هست و اون مظهریت برای جمیع اسماء الله هست.

فرشتگان ، تنها فرشته اند ولی انسان همه چیز هست ؛ واین خصوصیت را از اون جهت دارد که در بالاترین مرتبه ی وجود ایجاد شده و به پایین ترین مرتبه تنزل کرده هست و با اختیار باید به اون مرتبه بالای خود بازگردد ؛ وبازگشت او به اون مرتبه حتمی هست لکن اگر با اختیار بازنگشت و با وجودی ناقص راهی عالم بالا شد دربرزخ و آخرت ، در جهنم وجودش که همان نقصهای اوست خواهد سوخت چون طلب کمال در او هست ولی خود کمال در او نیست .

چنین کسی باید در نقص خود بسوزد تا به وجود خود که در دنیا از اون غافل بود بازگردد و وجود خود را باز یابد و در عمق خویش تجسس کند تا فطرت خدایی را که در دنیا در وجودش دفن کرده هست بیابد ؛ چون فطرت هیچگاه نابود نمی شود بلکه در وجود انسان دفن می شود .

اونگاه که چنین شخصی فطرت خود را یافت متوجه حقیقت انسان کامل می شود چون انسان کامل ، فطرت بالفعل و حقیقت قراون و دین هست ؛ در این حالت چنین شخصی مورد شفاعت انسان کامل برنامه می گیرد و از جهنم خویش رها و به اصل خود که عند الله هست باز می گردد.

8.

علم و خالقیّت مطلق خدا و اختیار انسان.
یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این هست که خداوند علیم و قدیر ، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء ، به اونها علم داشته و همه ی امور را او آفریده هست.

و موجودات همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا حضور داشته اند.

« ...

عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ کَذَلِکَ یُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا یَصِفُهُ الْوَاصِفُون‏.

ـــــــــ عالم و دانا بود در هنگامى که هیچ معلومى نبود که علم به اون تعلق گیرد و خالق و آفریدگار بود در وقتى که هیچ مخلوق و آفریده ای نبود و پروردگارى داشت در وقتى که هیچ پروریده ای نبود که قابل تربیت باشد و معبودیت داشت اونگاه که هیچ عبادت‏ نماينده ای نبود که عبادت کند و پروردگار ما را چنین وصف باید نمود و اون بالاتر هست از اونچه وصف‏نمايندگان او را وصف می نمايند.»(التوحید للصدوق ،ص 57)
طبق این اعتقاد اگر حقیقت علمی همه ی موجودات ، قبل از خلقتشان ، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق اونها نیست ، و همه ی موجودات مخلوق او هستند ، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا اون را به اون گونه آفریده هست.


حال سوال این هست که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال هست؟ اگر فرموده شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق اونها نیست و انسان خود پدید آورنده ی افعال ارادی خود هست ، لازم می آید که خدا ، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد.

و اگر فرموده شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده اند که در علم پیشین خدا بوده اند ، جبر لازم می آید.


این مسأله ، عدّه ای از مسلمین را بر اون داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده مختار بودن انسان را منکر شوند.

در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مجبّره» یاد می شود.

این اعتقاد ، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ موسس مذهب اشعری ــ چهره ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه ی « کسب » مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود.

بر پايه این تفکّر ، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می رود.

چون طبق این مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود.

و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده ، دیگر حکیم نخواهد بود.

همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود.

اشاعره برای اینکه از این لازمه ی باطل نیز فرار نمايند ، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده فرمودند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نیست.

حسن و قبح فقط و فقط شرعی هست.

یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند اون چیز خوب می شود و اگر از چیزی نهی نماید اون چیز قبیح خواهد بود.

لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد.

این نظر نیز به بداهت عقلی باطل هست چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می نمايند که برخی امور مثل دزدی ، دروغگویی ، خیانت ، تجاوز به حریم دیگران ، کشتن دیگران و ...

قبیح و در مقابل راستگویی ، وفاداری ، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال امت خوب هست.

لذا در ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی می نمايند و قانون شکن را مجازات می نمايند.
گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و اون را در تضادّ با اسلام و قراون می یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته فرمودند خدا ما آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده هست امّا او خالق افعال ما انسانها نیست.

خالق و پدید آورنده ی افعال ارادی خود انسان هست که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می زند.

در تاریخ علم کلام ، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه ی اونها با عنوان « نظریّه ی تفویض » یاد می شود ؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه مذهب معتزله بوده هست ، که امروزه وجود خارجی ندارند.

بر پايه نظریّه ی تفویض ، عدل و حکمت خدا توجیه می شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می رود ؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت ، مطرح ، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می شود.

و این در حالی هست که خداوند متعال می فرماید:« اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ء»(الزمر:62) و بی تردید « کلّ شیء» ، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود.
این دو گروه از مسلمین ، که همگی از اهل سنّت هستند ، بر این گمان بوده اند که جبر و تفویض ، نقیض یکدیگرند.

و محال هست دو نقیض ، در اون واحد و از جهت واحد ، در یک جا جمع شود یا هر دو باهم برداشته شوند.

برای مثال محال هست چیزی هم وجود باشد هم عدم و همچنین محال هست چیزی نه وجود باشد و نه عدم.

یا محال هست چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان کما اینکه محال هست چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان.

مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودن که جبر و تفویض نیز چنین حالتی را دارند لذا می فرمودند محال هست انسان در یک فعل ارادی خاصّ ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض ؛ کما اینکه محال هست هم مجبور باشد هم مفوّض.


امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قراون و برهان عقلی معرّفی می کردند.

و معتقد بودند که جبر و توفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند.

و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت.

مثل سیاه و سفید که محال هست یک چیز ، هم سیاه باشد هم سفید ؛ ولی همان چیز می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد.

از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:« لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ بَلْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْن‏ .

ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین اون دو »(التوحید للصدوق ،ص 206)
امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی فرموده شده و تفاسیر گوناگونی از اون ارائه شده هست.

از عوامانه ترین تفسیر ، که می گوید انسان %ی مجبور و %ی مفوّض هست ، گرفته تا پیچیده ترین تفسیر که بر پایه ی وحدت شخصی وجود هستوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج هست.

در این نوشته تنها به یک تفسیر متوسّط اشاره می شود.
ـــــــــــ نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر»
1ـ در این که انسان مختار هست شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی هست.

چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه هستدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در اون راه ندارد.

انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند.

انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند.

همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی هست بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.


2ـ خداوند متعال خالق مطلق و عالم به همه چیز بوده و علم پیشین به همه ی موجودات دارد.

لذا او می داند که فلان شخص در فلان وقت ، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد.

برای مثال خدا می داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد.

یعنی خدا به فعل ارادی انسان ، با وصف اختیاری بودن اون علم دارد نه بدون اون وصف.

چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن ، مثل فرض چهارضلعی سه گوش هست.نکته ی اصلی نیز همین جاست.

به دو جمله زیر توجّه فرمایید.
1) خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان وقت چه کاری را انجام خواهد داد.
2) خدا هر شخصی را مختار آفریده و از پیش می داند که فلان شخص در فلان وقت چه کاری را با اختیار خود انجام خواهد داد.
جمله اوّل نادرست هست ؛ امّا جمله دوم صحیح هست.

انسان از اون جهت که ذاتاً مختار آفریده شده هست نمی تواند کار ارادی را بدون اختیار اجرا کند.

لذا نمی توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود.علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته هست نه به کار او ، صرف نظر از اختیارش.

بنا بر این ، در علم پیشین خدا ، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت ؛ لذا چنین چیزی نیز ایجاد نشده و در عالم هستی وجود ندارد.

اونچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» هست لذا خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده هست نه «ابولهبِ کافر» را.

بنا بر این ، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده ی انسان جبری لازم نمی آید.

خدا می دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد ، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد ؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا ، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا ، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد.

امّا علم خدا باعث مجبور شدن اونها نشد ؛ بلکه بر عکس چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود ، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می کرد.

به عبارت دیگر انسان مجبور هست که مختار باشد ؛ و این جبر ، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی هست که بر وجود اختیار تأکید می کند.

جبر در مقابل اختیار محال هست با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می شود.

پس انسان مختار هست چون در علم خدا مختار بود ؛ و اگر کاری می کند به اختیار می کند و اگر جهنّم یا بهشت می رود به اختیار خود می رود.


همچنین خدا خالق فعل انسان هست ؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می دهد ؛ امّا مجرای افاضه وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان هست که اختیار عین اون هست.

لذا فعل ارادی او در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز هست.

خدا به همه ی موجودات به یک صورت افاضه ی وجود می کند مثل نور خورشید که به همه ی اشیاء به یک صورت می تابد.

امّا این فیض وجود ، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی اون موجود ظاهر می شود.

لذا این فیض ، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می رسد به صورت فعل اختیاری اون شخص ظاهر می شود.

همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه ی آبی ، آبی رنگ و در گذر از شیشه ی قرمز ، قرمز رنگ می شود.

همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید هست امّا آبی و قرمز بودن اون ناشی از شیشه هاست نه خورشید ؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی ، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن اونها منتسب به خدا نمی شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی هست.

وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض هست امّا فرموده نمی شود خدا زاینده ی نوزاد هست ؛ چون زاییدن اسمی هست که از واسطه ی فیض انتزاع شده هست نه افاضه نماينده ی اون.


اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل اون شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند.

همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند.

همچنین اگر حیوان درنده ای اون شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد اون حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به اون حیوان داده می شود.


در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به اون نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند.

یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده هست و اون کشتن یک انسان هست.

لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود.

به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت هست از عنوان مُمیت.

همچنین اگر این فعل را نسبت به عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.
بنا بر این در افعال مخلوقات اونچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) هست نه عناوین اونها.

چون عناوین افعال از نسبت اون افعال به رتبه وجودی منشاء فاعلی اونها انتزاع می شوند.

به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند.

لذا حتّی عناوینی چون قصاص نماينده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند.

دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو عنوان اخیر عناوین وجودی اند.
9.

خدا که می دانست عدّه ای به اختیار خود جهنّمی می شوند چرا اونها را آفرید؟
جواب این سوال از مطالب پیش فرموده روشن می شود.

طرح این سوال در واقع با این پیش فرض همراه هست که خدا انسان گناهکار را می آفریند یا انسان را می آفریند که گناه خواهد کرد.

در حالی که از نظر حکما به معنی واقعی کلمه خدا خود انسان را نیافریده کجا رسد که او را گناهکار بیافریند.

انسان ماهیّت هست و ماهیّت مجعول و مخلوق بالعرض خداست هست نه مخلوق بالذّات.

چرا که ماهیّت امری اعتباری هست نه حقیقی و اونچه اصیل هست وجود انسان هست.

لذا مخلوق بودن ماهیّت انسان نیز اعتباری هست.

اونچه حقیقتاً مخلوق خداست وجود انسان و وجود افعال اوست.

و وجود متّصف به دروغ ، زنا ، غیبت و امثال این امور نمی شود.

نسبت این امور به ماهیّت انسان هست که اعتباری هست و حقیقت این امور به نیافریدن و عدم بر می گردد کما اینکه خود ماهیّت نیز حدّ وجود بوده امری عدمی هست.

پس اونچه خدا ایجاد نموده یعنی وجود انبیاء ، وجود ابولهب و وجود سنگ و ...

همگی خیرند و شرّیّت مربوط به محدود بودن اونهاست که ماهیّت از اون انتزاع می شود.

و محدودیّت موجودات لازمه ی مرتبه ی وجودی اونهاست.

ــــ از این که این مطلب اخیر زیادی فلسفی شد معذوریم .

به قول علّامه حسن زاده ی آملی:« آقا جان باید درس خواند.

جواب هر سوالی را در کوچه و خیابان نمی شود داد.» ــــ

برگرفته از پرسمان

پرسمان در تاریخ 5 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 04:34 ق.ظ به این سوال جواب داده هست.


73 out of 100 based on 63 user ratings 763 reviews

@