خاطره‌های پزشکی


خاطره‌های پزشکی



علم پزشکی بر پایه تجربه بنا نهاده شده است. در متون تاریخی به موارد بسیاری در زمینه درمان بیماریها بر اساس تجربه پزشکان آن دوران برخورد می کنیم.
انتقال تجربیات پزشکی و نشر آن نقش موثری در پیشرفت علم طب داشته است و دارد.
در این تاپیک از پزشکان ، پیراپزشکان و دانشجویان پزشکی و رشته های وابسته دعوت می شود تا خاطرات خود را در طول مدت طبابت یا تحصیل منتشر سازند.
خاطرات میتواند نکات علمی یا موارد عجیب و حتی طنز را شامل شود.
حتی المقدور خاطراتی را ذکر کنید که خودتان آن را تجربه کرده اید یا شاهد آن بوده اید.



رابطه مستقیم بین آسم و چاقی

1:



علت ریسه رفتن در کودکان چیست؟

2:

حدود چند ماه قبل که اینترن کشیک بخش چشم بودم ، حوالی ساعت 10 شب ، دختر جوانی را به اورژانس آوردند.


توصیه‌های مهم بعد از بهبود دیسک حاد
پیجر بیمارستان اینترن چشم رو به اورژانس پیج کرد.


مزایای هومیوپاتی
وقتی بر بالین بیمار رسیدم ، دیدم دختری حدود 19 ساله از درد شدید چشم به خودش میپیچه.


نگرانی و بی خوابی موجب افزایش بیماری قند و دیابت میشود
در نظر اول حدس زدم جسم خارجی باشه.
چشمش رو با قطره تتراکائین بی حس کردم و شروع به معاینه کردم.
اما در معاینه اولیه چیزی ندیدم.


نخ‌های بخیه
مجبور شدم پلک دختر رو برگردونم.


فاکتورهای خطر در ارتباط با نازایی مردان
دیدم یک چیز سبز رنگ در بالای پلک فوقانی می درخشد.


احیای قلبی-ریوی ( CPR ) جهت جلوگیری از خفگی کودکان یک ساله و بزرگتر
با سر سوزن کمی دستکاریش کردم اما از جاش تکون نخورد .

با سرم و تحت فشار چشمشو شستم تا شاید اون جسم خارج بشه ولی بازم نشد.

در نهایت فکر بکری به ذهنم رسید.

پرستار اورژانس رو صدا کردم.

ایشون نوک اون جسم سبز رنگ رو با سر سوزن بالا نگه داشت و من با پنس سرش رو گرفتم و آروم شروع به کشیدن کردم.
هی می کشیدم و جسم سبز رنگ مثل یه نوار داشت بیرون میومد.

بیمار هم با فریادهاش اورژانسو رو سرش گذاشته بود.
خیلی ترسیدم.

فرمودم نکنه دارم عضله چشمی ، عصبی یا وریدی رو بیرون می کشم.

اگه ناگهان خونریزی می کرد یا پاره میشد چی؟
به هر حال خودمو نباختم و به کشیدن ادامه دادم.

شاید باورتون نشه.

یک کاه باریک 10 سانتی متری از چشم بیمار بیرون اومد.

با خارج شدن این جسم ، دختر یک آه بلند کشید و فرمود خانوم دکتر راحت شدم!
بسیار عجیب بود.

این جسم رو نگه داشتم و صبح در درمانگاه چشم به هستادمون نشون دادم.

اما ایشون با بی ذوقی هر چه تموم تر فرمود : از این بزرگتراش رو هم دیدم!!!


3:


4:

جالب بود...


5:

شما چی میخونید؟

6:

سال آخر پزشکی هستم.

شهریور فارغ التحصیل میشم.


7:

وای چه وحشتناک تصورش هم سخته یه همچین چیزی بره تو چشم ادم

8:

جالب بود !


77 out of 100 based on 42 user ratings 967 reviews

@