طنز پاره ها


طنز پاره ها



طنز پاره ها
فامیل شیر تو شیر

پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد وي را صدا كرد و با كمال مهرباني پرسيد : مي بخشيد آقا شما را به چه علت به تيمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند چنگيز برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود و از اين برنامه نوه من هم مي شد و من پدربزرگ برادر تني خود شده بودم
چندي بعد زن من پسري زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و حتي مادربزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پرسم مي شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد ؟



هدف خدااز آفریدن مردها(طنز)

1:

قصه باور نكردني

يكي داشت؛ يكي نداشت پادشاهي سه پسر داشت دوتاش كور بود و يكيش اصلاً چشم نداشت پسرها رفتند پيش پادشاه؛ تعظيم كردند و فرمودند : اي پدر دلمان خيلي گرفته اجازه بده چند روزي بريم شكار و حال و هوايي عوض كنيم
پادشاه اجازه داد پسرها رفتند پيش ميرآخور فرمودند : سه تا اسب خوب و برو بده ما بريم شكار
ميرآخور فرمود : برايشاند تو اصطبل و هر اسبي كه خواستيد ببريد
رفتند ديدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست دوتاش چلاق بود و يكيش اصلاً پا نداشت اسب ها را آوردند بيرون و رفتند به ميرشكار فرمودند : سه تا تفنگ خوب بده ما بريم شكار
ميرشكار فرمود : برايشاند تو اسلحه خانه و هر تفنگي كه مي خواهيد برداريد
پسرها رفتند ديدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست دوتاش شكسته بود و يكيش قنداق نداشت اون ها را ورداشتند؛ سوار اسب هاشان شدند و از دروازه اي كه در نداشت رفتند به بياباني كه راه نداشت از كوهي گذشتند كه گردنه نداشت و به كاروانسرايي رسيدند كه ديوار نداشت تو كاروانسرا سه تا ديگ بود دوتاش شكسته بود و سومي اصلاً ته نداشت
همين جور كه مي رفتند سه تا تير و كمان پيدا كردند دوتاش شكسته بود و يكيش اصلاً زه نداشت رسيدند به سه تا آهو و با همان تير و كمان ها اون ها را زدند وقتي رفتند بالاي سرشان, دوتاش مرده بود و يكيش اصلاً جان نداشت آهو ها را بردند تو همان كاروانسرايي كه ديوار نداشت پوستشان را كندند و اون ها را گذاشتند تو همان ديگ هايي كه دوتاش شكسته بود و يكيش ته نداشت زيرشان را آتش كردند؛ هستخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت
تشنه كه شدند, گشتند دنبال آب سه تا نهر پيدا كردند دوتاش خشك بود؛ يكيش اصلاً آب نداشت از زور تشنگي پوز گذاشتند به نهري كه نم داشت و بنا كردند به مكيدن دوتاشان تركيد؛ يكيشان اصلاً سر از نهر ورنداشت
به شاه اظهار داشتند اين چه شكاري بود كه اين بچه ها رفتند شاه وزيرش را خواست و فرمود : به اجازه چه كسي گذاشتي اين بچه ها برند شكار؟ زود برو تا بلايي سرشان نيامده اون ها را برگردان كه حوصله درد سر ندارم

رفتيم بالا آرد بود؛
اومديم پايين خمير بود؛
قصه ما همين بود


میگن زنا باهوشن همینه!

2:

مكر و حيله زن

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنايشانسد به اسم مكر زن
زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه اون مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نايشانسي؟
مرد جواب داد دارم كتابي مي نايشانسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب اون ها را نخورند
زن فرمود : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, اون وقت مي خواهي كتاببي بنايشانسي و به بقيه چيز ياد بدي؟
مرد فرمود : من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم
زن فرمود : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود
مرد فرمود : اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد
زن فرمود : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن
مرد فرمود : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد معلوم هست كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب
زن فرمود : خيلي خوب
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش
مرد با دستپاچگي پرسيد تو دختر كي هستي؟
زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد دختر قاضي شهر
مرد فرمود : عروس شده اي يا نه؟
زن فرمود : نه
مرد فرمود : چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد
مرد پرسيد چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن
زن جواب داد هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گايشاند دخترم كر و لال و كور هست و با اين حرف ها اون ها را دست به سر مي كند
مرد فرمود : اي دختر زن من مي شايشان؟
زن فرمود : من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند
مرد فرمود : دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟
دختر فرمود : اگر راست مي گايشاني و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گايشاند دخترم كر و لال هست و به درد تو نمي خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو
مرد فرمود : بسيار خوب
و رفت پيش قاضي فرمود : اي قاضي آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم
قاضي فرمود : خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور هست و به درد تو نمي خورد
مرد فرمود : دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم
قاضي فرمود : حالا كه خودت مي خواهي, مبارك هست
و همه اهالي شهر را جمع كرد عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد اون مرد درآورد
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به رايشان عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش فرموده بود, درست هست
مرد فهميد اون زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگايشاند دخترش را نمي خواهد آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند
اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت
مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي
يك روز ديد همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد مرد از جا پريد و با داد و فرياد فرمود : اي زن تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟
زن خنديد و فرمود : من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست فرمودي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟
مرد فرمود : ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار
زن فرمود : اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننايشانسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم
مرد فرمود : كدام كتاب؟ سپس اون بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار
زن فرمود : اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد
مرد فرمود : هر چه بگايشاني مو به مو انجام مي دهم
زن فرمود : اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري
مرد فرمود : قول مي دهم
زن فرمود : حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و اون ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خايشانشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن اون ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانه قاضي و در زد
قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در هست قاضي از دامادش پرسيد اين همه مدت كجا بودي؟
مرد جواب داد اي پدر زن عزيزم مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا اون ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
بعد شروع كرد به معرفي اون ها و فرمود : اين پسرخاله, اون دخترخاله, اين پسر عمو, اون دختر عمو, اين پسر عمه, اون دختر عمه
كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ايشانغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي يكي مي پرسيد قاضي سگم را كجا ببندم؟
يكي مي فرمود : قاضي دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي
ديگري مي فرمود : خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده
يكي مي فرمود : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود
ديگري مي فرمود : بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه قاضي
قاضي ديد اگر امت بفهمند دامادش كولي هست, آبروش مي ريزد و نمي تواند در اون شهر زندگي كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او فرمود : تا امت نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خايشانش هات را بردار برو
مرد فرمود : پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ اون وقت مهريه دخترت چه مي شود؟
قاضي فرمود : كي از تو مهريه خواست؟
مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد


موضوع انشا:ازدواج چیست؟

3:

عیادت

مولانا قطب‌الدين علامه به عيادت بيماري كه همسايه او بود رفت و او را پرسش كرد و فرمود :

- حالت چطور هست ؟

بيمار فرمود :

- تب ميكنم و گردنم درد مي‌كند.


وحشتناکترن ومرتفعترین ترن هوایی دنیا...
اما امروز تبم شكسته هست.


مولانا فرمود :

- اميدوارم كه تا فردا اون نيز بشكند.


نامه جالب پسر شیطون به خدا/ طنز

4:

ترک عادت

خري و اشتري دور از آبادي به آزادي مي‌زيستند.


کی گفته دخترا پارک کردن بلدنیستن؟!
نيم شبي چراكنان به شارع عام نزديك شدند.


کی گفته خانوما پر توقعن؟(طنز)
اشتر فرمود : ساعتي دم فرو بند تا از آدميان دور شايشانم.


این هم عاقبت تعریف کردن از خانم ها(آخر طنز!!)
نبايد گرفتار شايشانم.

خر فرمود : اين نشايد كه درست همين ساعت نوبت آواز من هست و در ترك عادت رنج جان و بيم هلاك تن.

و بي‌محابا آواز برداشت.


كاروانيان به دنبال بيامدند و هر دو را در قطار كشيده بار نهادند.

فردا آبي عميق پيش آمد كه عبور خر از اون ميسر نبود.

خر را بر اشتر نشانيده، اشتر را به آب راندند.

اشتر چون به ميان آب رسيد، دستي برمي‌افشاند و پاي مي‌كوفت.

خر فرمود : رفيق! اين مكن، وگرنه من در آب افتم و غرقه شوم.

شتر فرمود : چنانكه دوش نوبت آواز نابهنگام تو بود، امروز گاه رقص ناساز من هست!

5:

انشاالله

همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟
فرمود: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به ككوهستنا مي روم و علوفه مي چينم.
همسرش فرمود: بگو انشاء ا...
ملا فرمود: انشاءا...

ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
از قضا فردا در ميان راه به راهزنان رسيد و اورا گرفتند و كتك زدند و هرچه داشت با خود بردند .

ملا نه به مزرعه رسيد و نه به كوهستان رفت.

به خانه برگشت و در زد.

همسرش فرمود: كيست؟
ملا فرمود: انشاءا...

كه منم!

6:

ارتباط

روزي شخصي به ملانصرالدين فرمود: آيا مي داني در خانه همسايه شما جشن عروسي هست؟
ملا فرمود: نه نمي دانستم.

به من چه؟
شخص فرمود: خب برنامه هست يك سيني شيريني براي تو بياورد.
ملا فرمود: خب به تو چه؟

7:

پدری کردن

حاج حسن آقا ملک کالسکه ای با دو قاطر بسیار زیبا داشت.

نصرت الدوله روزی از نامبرده درخواست کرد کالسکه را موقتاً به او بدهد.

ملک ناچار کالسکه را با قاطرها برای نصرت الدوله فرستاد و برایش نوشت: کالسکه را با قاطرها تقدیم داشتم، تقاضا دارم در حق این دو قاطر پدری بفرمایید.

8:

شمارش

بهلول را فرمودند دیوانگان بصره را بشمار فرمود از شمار بیرون هست اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودند

9:

انشاالله

روزی شخصی به بازار می رفت تا خری بخرد،مردی او را دید و از او پرسید:
کجا می روی؟
فرمود:به بازار می روم
فرمود:بگو انشاالله
فرمود:چه نیازی هست به انشاالله وقتی که خر در بازار هست و پول در جیب من .
وقتی به بازار رفت پولش را دزدیدند.وقتی بر می گشت با همان مرد رو به رو شد و مرد پرسید:از کجا می آیی؟
فرمود:انشاالله از بازار می آیم،انشاالله پولم را دزدیدند،انشاالله خری نخریدم،انشاالله ضرر کردم و انشالله بدون پول به خانه بر می گردم،انشاالله.

10:

موسا و عیسا

شخصی یهودی از یک مسیحی پرسید:بین موسا و عیسا کدام برتر هستند؟
مرد فرمود:عیسا مردگان را زنده می کرد و موسا مردی دید،او را به زمین انداخت و اون مرد مرد.عیسا در گهواره سخن می فرمود و موسا در چهل سالگی می فرمود:خدایا گره از زبانم باز کن تا امت سخنم را بفهمند.

11:

"شش سال نخست زندگی"
شيطونی نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پی‌پی نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايی بابا رو پات نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولی نکن
با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
زير دامن دختر شمسی خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

" دوره ي دبستان"
ورقهای دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
با دختر شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
آتاری بازی نکن

"دوره ي راهنمايی"
ترقّه بازی نکن
SEGA بازی نکن
جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازی نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کل‌کل نکن
با دخترف شمسی خانوم منچ بازی نکن
عکس لختی تماشا نکن
با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن

"دوره ي دبيرستان"
با کامپيوتر بازی نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواری نکن
با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
نصف شب سرو صدا نکن
چشم‌چرونی نکن

"دوره ي دانشگاه"
۲۴ ساعته چت نکن
با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
تو سياست دخالت نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
موبايلت رو Reject نکن
آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نكن

دوره ي سربازی"
موهات رو بلند نکن
از اوامر سرپيچی نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخی نکن
غيبت نکن
به فرمانده بی‌احترامی نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
از آشپزخونه دزدی نکن

"دوره ي شوهر بودن"
با زنت شوخی نکن
زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
•به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتی نکن
تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
به زنهای ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

" دوره ي پدر بودن"
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشايشانق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
آزادی بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن

" دوره ي پيری"
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
هوس جوونی نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بی‌وفايی نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
پوشش شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
•به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن

"دوره ي پس از مرگ"
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...


...بکن
...بکن
...بکن
...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن

12:

"ماه یا خورشید"

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه مفید تر هست یا خورشید!؟ ملا فرمود ای نادان این چه سوالی هست که از من می پرسی؟ خوب معلوم هست, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن هست و نیازی به وجودش نیست!ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش هست!

13:

"چرا مادرت را اذیت کردی؟"

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن اون باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده هستدزد رو به ملا کرد و فرمود من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.

ملا دلش به حال او سوخت و فرمود: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را اونجا دید.

گوش او را گرفت و فرمود ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

14:

"چلاندن گربه"

حكيمي بر سر راهي مي‌گذشت.

ديد پسر بچه‌اي گربه خود را در جايشان آب مي‌شايشاند.

فرمود: گربه را نشور، مي‌ميرد! سپس ساعتي كه از همان راه بر مي‌گشت ديد كه بعله...! گربه مرده و پسرك هم به عزاي او نشسته.

فرمود: به تو نفرمودم گربه را نشور، مي‌ميرد؟ پسرك فرمود: برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد!

15:

"میگن مردا جنبه ندارن یعنی این!"

مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد.

دوستش علت را جايشانا شد و او فرمود: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.

مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم.

پوشش بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش فرمود: اينها كه مي‌گايشاني كه چيز بدي نيست! مرد فرمود: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست !

16:

"خود کشی"

ساعت را رايشان شش و نيم كوك كردم و رفتم كه بخوابم باز دعواي هميشگي ما شروع شد .
زري مي فرمود كه بايد بقيه خانه را هم به اسمش بكنم .
فرمودم : آخه براي چي؟
مي فرمود : اين جوري آدم انگار در خانه يكي ديگر هست .
صدايش بلند بود .

هر دم بلند تر هم مي شد .

وقتي كه ديگر دعوا خيلي بالا گرفت، اختيار از دستم در رفت.

زدمش.

قهر كرد و به خانه پدرش رفت.

من هم كه ديگر خسته و كلافه شده بودم از خانه بيرون زدم.

به زمين و وقت فحش ميدادم.

فكر ميكردم اصلا براي چه به دنيا آمده ام.

فايده اين زندگي چيست كه يكهو خودم را جلايشان يك داروخانه ديدم.

داخل شدم كه چند تا قرص خواب بگيرم كه شايد خوابم ببرد.

چشمم به جعبه هاي واجبي اقتاد.

تصميم گرفتم چند بسته اي بخرم و خودم را از شر اين زندگي خلاص كنم.

روزنامه ها همه نوشته بودند كه يك نفر در زندان چند قلپ از اون خورد و مرد.

هر چه هم به بيمارستان رساندند و مداوا كردند ثمر نداشت.

سه بسته خريدم.

فورا به خانه برگشتم.

در يك ظرف ، واجبي درست كردم.

خواستم بخورم.

اما تلخ و بد بو بود.

به اون شكر اضافه كردم.

كمي هم آبليمو زدم كه بايشانش را بگيرد.

مقداري نمك و فلفل و حتي زردچوبه هم اضافه كردم.

سه تا سير هم خرد كردم.

پياز هم زدم.

سه قاشق رب گوجه هم قاطي كردم و بعد قدري گرمش كردم و بالاخره با نان شروع به خوردن كردم.

وقتي همه را خوردم، در دلم احساس درد كردم.

يك نامه به زنم نوشتم كه «من از دست تو خودم را كشتم» و به رختخواب رفتم.

به خودم و زندگي نفرين مي كردم.

دل دردم بيشتر شد.

بعد كمي درد برطرف شد ديگر چيزي نفهميدم.

ساعت شش و نيم با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم.

گيج بودم.

همانطور لباسهايم را پوشيدم.

اصلا يادم رفته بود كه ديشب چه اتفاقي افتاده بود.

گيجي خاصي داشتم.

سركار هم گيج بودم.

از بدشانسي روز شلوغي بود.

خيلي كار داشتم.

اما با هر جان كندني بود كارهايم را انجام مي دادم.

حدود ساعت ده بود كه تلفن اتاقم زنگ زد.

اصلا فكرش را نمي كردم كه اونقدر دوستم داشته باشد.

زنم را مي گايشانم.

گوشي را كه برداشتم با جيغ و فرياد و گريه فرمود : تو هنوز نمردي!

17:

"انشا"

نام و نام خانوادگي : ؟؟؟
موضوع انشا : رایانه

کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد و براي ما خيلي لازم داريم .

پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي ۱۲ در کارنامه ام يک تکه از اون را براي من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را آپديت کند ! پدرم در کامپيوتر خيلي ميفهمد و حتي توانسته يک بار به اينترنت وارد کند ! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس ميباشد و روزي دوبار موس من را با جارو و بيل ميزند ! حتي تازگيا در خانه تله موش هم کار گذاشته هست به همين علت انگشت شست هر دو پاي پدرم قطع شده ميباشد ! پدرم شب ها به کافي شاپ ميرود و داخل ميکند و چت ميکند‌ ! مادرم و پدرم هميشه در حال چک و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگايشاند تو مگه خودت خواهر و مادر نداري که ميري با دختراي خارجکي چت ميکني ! من هم در اين مواقع حرف نميزنم چون ميدانم مادرم به من ميگايشاند : کپو اوغلو ! اوشاخ پيس ! بيشين مشقاتو بينايشانس ! پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي ناموس ميباشد و شنيده ام که خيلي دختر دارد و خيلي بد حجاب ميباشند ! پدرم چند روزي هست که موس من را قايم کرده و ميگايشاند مزاحم درس مطالعهمن ميباشد‌ ! خواهرم خيلي وقت هست شوهرش را کرده هست و الان هم خيلي بچه دارند ! من گاهي وقت ها به خانه اونها ميروم و از اونجا کانتکت ميکنم و با يک آيدي دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم ! پدرم خيلي دوروغ ميگايشاند و در کامپيوتر ميگايشاند بچه جردن بوده هست و يک روز صبح بلند شده هست و ديده در جوب دروازه دولاب هست او ميگايشاند آب زده ما رو آورده پايين ! من هر روز در چت با پدرم برنامه ميگذارم و سر برنامه نمي روم پدرم شبها وقتي به خانه مي آيد عصباني هست و من را کتک ميزند و فحش ميدهد شايد به اين خاطر که در سر برنامه هيچ کس نمي آيد .

پدرم ديگر کمتر آب و ماست خيار با چيپس ميخورد چون شبها ديگر وقت ندارد و به کافي شاپ ميرود و وارد مي نمايد کامپيوتر بسيار مفيد ميباشد و من اون را خيلي دوست دارم
و اين بود انشاي من ...

!

18:

"حکايت ابتکارات ايراني‌ها"

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند.

در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند.

يکي از آمريکايي ها فرمود: چطور هست که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي نماييد؟ يکي از ايراني ها فرمود: استقامت کن تا نشانت بدهيم.



همه سوار قطار شدند.

آمريکايي ها رايشان صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند تايشان يک توالت و در را رايشان خودشان قفل کردند.

بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد.

بعد، در توالت را زد و فرمود: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار اون بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.

آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده هست.



سپس کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را اجرا کنند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز نمايند.

وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که اون سه ايراني هيچ بليطي نخريدند.

يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها فرمود: استقامت کن تا نشانت بدهم.


سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند تايشان يک توالت و سه ايراني هم رفتند تايشان توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد.

چند لحظه سپس حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلايشان توالت آمريکايي ها و فرمود:

بليط، لطفا!


19:

عاشق

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.


ان روز که در هستپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگيز خانوم اينااینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.


من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.


من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم.

ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من فرمود:" فسقلي الدنگ"

تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد.

دیکته عقشولانه بهت فرمودم که خسته نشوی!''

من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء هستفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد.

خانم معلم می گوید:'' من رفتم.

به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

20:

تبلیغات ایرانسل : با صدای رسا بخونیدش

شونصدمین جشنواره ایرانسل در قلی آباد خرمن دشت.

از 1 فروردین لغایت 29 اسفند هر سال ، با خرید هر سیم کارت ایرانسل هفتاد سیم کارت اعتباری جایزه بگیرید.

همه روزه از ساعت 1 نصف شب تا 2 ظهر و از 2 ظهر تا 1 نصف شب.

شما می توانید با پرداخت سالیانه مفت هزار ریال از کلیه خدمات ایرانسل برخوردار شوید.


- یک بار دیگر، هزارمین جشنواره ایرانسل به مناسبت روز کفتر انجام می شود.

از علاقه مندان به خرید سیم کارت و جمع کردن سیم کارت های خود در کلکسیون دعوت می شود، تا با خرید هر سیم کارت ایرانسل بی نهایت سیم کارت اعتباری ایرانسل در یافت نمايند.

نگران نباشید ما با هستفاده از چند دستگاه کامیون و 10 تن سیم کارت های جایزه را در حیاط خانه تان خالی خواهیم کرد.


- ایرانسل هدیه می دهد .

از کی تا حالا ؟ از وقتی ایرانسل اومده.

بزرگترین جشنواره ایرانسل در قاره آفریقا.

بدون خرید هیچ گونه سیم کارت جایزه بگیرید.

ایرانسل بگیرید.

ایرانسل جایزه می دهد.

ایرانسل هدیه می دهد.


- سیم کارت ویژه ایرانسل به مناسبت روز بزرگداشت مقام خال خالی، عرضه شد.

با جایزه گرفتن ده سیم کارت ایرانسل نهصد و پنجاه و هشت سیم کارت ویژه دیگر ایرانسل جایزه بگیرید.

سیم کارت های ما را می توانید از آدامس فروش ها، دست فروش ها، و گل فروش های سر چهار راه تهیه کنید.


- با خرید هر سیم کارت ایرانسل شصت دستگاه تلویزیون رنگی، پنجاه خودروی پژو 206 ، 900 فقره وام ازدواج، و هزاران هزار سیم کارت اعتباری دیگر جایزه ببرید.


- سیم کارت یک بار مصرف و بهداشتی ایرانسل به بازار آمد.

این سیم کارت ها را سپس هر بار هستفاده بشکنید و دور بریزید.

و سیم کارت دیگری با میلیونها جایزه ارزنده و نفیس دیگر جایزه بگیرید.


استخر سیم کارت ایرانسل افتتاح شد.

شما می توانید در این هستخر که از سیم کارت پر شده هست، شنا کنید و به از هر کجا به کجای ایران فقط دقیقه ای هفتصد میلیون تومان تماس بگیرید.
- و باز هم شما می توانید شماره دلخواه خود را انتخاب کنید...

- مهلت جشنواره تمدید شد...
- بیاین هدیه بگیرید...
- جایزه بگیرید...
و سرانجام ایرانسل به عنوان نیکوکارترین خط موبایل لقب نیکیسل را گرفت.

چندی بعد این شرکت به دلیل تولید بیش از حد سیم کارت در شرکت خفه شد و ترکید، و سراسر جهان باران سیم کارت بر سر امت نازل شد!

21:

دوستان لطفا رعايت كنيد .

طنز شاخهايي مثل هجو داره !

22:

شخصی زورگو در خیابان سیلی محکمی به بینوایی زد.
بینوا فرمود : شوخی بود یا جدی؟
زورگو فرمود : جدی بود.
بینوا فرمود : خدا را شکر که جدی زدی ، چون من اصلا با کسی شوخی ندارم!!!!

23:

امرار معاش
سعید به دوستش محسن : برادرت که به خارج رفته ، از چه راهی امرار معاش می کند؟
محسن : از راه نویسندگی.
سعید : چه می نویسد؟
محسن : هر ماه به پدرم نامه می نویسد تا برایش پول بفرستد.

24:

مطالعهفکر :

شخصی دعوی نبوت کرد.

پیش خلیفه اش بردند.

از او پرسید که معجزه ات چیست ؟ فرمود معجزه ام این که هر چه در دل شما می گذرد ، مرا معلوم هست، چنان که اکنون در دل همه می گذرد که من دروغ می گویم.

25:

مردى با یکى از دوستان خود مشورت همی کردی، که فلانى از من مبلغی قرض مى‌خواهد.

آیا صلاح دانى به او پول زبان بسته را قرض دهم؟
دوستش فرمود: آری، بسیاربجاست.
اون مرد پرسید: چرا؟
فرمود: چون اگر قرضش ندهى، به سراغ من خواهدآید

26:

چی شد!؟
از معمای انیشتن هم سخت تر شدا

27:

یه مهندس یک گدایی رو با دخترش دید که گدایی میکردن دختره بسیار زیبا بود مهندس رفت به پدرش فرمود که من میخوام با دخترت ازدواج کنم پدرش فرمود که یه شرط داره و اون اینکه سه روز با ما گدایی کنی که در آینده به دختر من نگی گدا بودی باهات ازدواج کردم اولش مهندس مردد بود وبعد قبول کرد تا دو روز کار گدایی رو انجام داد وبعد نشست و شروع کرد به گریه کردن
فرمود واسه چی گریه میکنی همش یه روز دیگه داری و دیگه تموم
مهندس فرمود من واسه گدا بودنم گریه نمیکنم واسه سالهای عمرم که در ساوقت نظام مهندسی هدر رفت گریه میکنم.

.

.


65 out of 100 based on 20 user ratings 895 reviews

@