حكايتهاي آموزنده


حكايتهاي آموزنده



حكايتهاي آموزنده
دانشمندى به ديدار پارسايى رفت ، و از يكى از دوستانش سخنى به ميان آورد. پارسا، او را گفت : از اين ديدار زيانكار شدى .
و سه جنايت ورزيدى : كينه مرا به دوستى تيز كردى ، دل آسوده مرا نگران داشتى و خويش را نيز متهم كردى .



داستان کوتاه و پند آموز جدید خیلی خیلی خیلی جالب

1:

مردى افلاطون را فرمود : زن گيرم ؟ يا نه ؟ فرمود : هر چه كنى ، ترا پشيمانى آرد.


داستان پند آموز بزرگترین افتخار...

2:

بازرگانى در يكى از تجارتهاى خود، هزار دينار خسارت ديد، به پسرش ‍ فرمود : ((اين موضوع را پنهان كن ، مبادا به كسى بگايشانى .


داستان پند آموز گره زندگی...
))

پسر فرمود : اى پدر! از فرمانت اطاعت مى كنم ، ولى مى خواهم بدانم فايده اين نهانكارى چيست ؟
پدر فرمود : تا مصيبت دو تا نشود، 1 - خسارت مال 2 - شماتت همسايه و ديگران .
مگوى انده خايشانش با دشمنان
كه لا حول گايشانند شادى كنان


داستان خوشبخت ترین انسان...!

3:

يك روز جالينوس (پزشك نامدار يونانى كه در سال 131 تا 201 ميلادى مى زيست ) ابلهى را ديد كه گريبان دانشمندى را گرفته و به اون دانشمند، پرخاش و جسارت مى كند، فرمود : ((اگر اين دانشمند نادان نبود، كار او با نادانان به اينجا نمى كشيد.))


دکتر شریعتی...

4:

شاعرى نزد امير دزدها رفت و او را با اشعار خود ستود، امير دزدها دستور داد، تا پوشش او را از تنش بيرون آورند و او را برهنه از ده بيرون كنند، دستور امير اجرا شد، شاعر بيچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه ، از ده خارج شد، در اين ميان سگهاى ده به دنبال او مى رفتند، او مى خواست سنگى از زمين بردارد و اونها را از خود دور سازد، سنگى را ديد كه در زمين يخ زده بود، دست بر اون سنگ انداخت تا اون را از زمين بردارد، ولى اون سنگ بر اثر يخ زدگى ، از زمين كنده نمى شد، او از جدا كردن سنگ ، عاجز و ناتوان گشت و فرمود : ((اين امت چقدر حرامزاده هستند، كه سگ را براى آزار امت رها كرده اند، و سنگ را در زمين بسته اند؟))
امير دزدها، از دريچه اتاقش ، سخن (ناهنجار ) شاعر را شنيد و خنديد و فرمود : ((اى حكيم ! از من چيزى بخواه تا به تو بدهم .))
شاعر فرمود : ((من پوشش خودم را مى خواهم ، رصينا من نوالك بالرحيل ((از عطاى تو به همين خشنوديم كه ما را براى كوچ كردن از اينجا آزاد بگذارى .))
اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان
دل امير دزدها به حال شاعر بينوا سوخت ، پوشش او را به او باز گردانيد، به علاوه روپوش پوستينى با چند درهم به او بخشيد


داستان کشیش و مرد دانا

5:

ستاره شناسى (كه از آسمانها خبر مى داد و با ديدن اوضاع ستارگان ، از نهانها پرده برمى داشت ) يك روز به خانه اش آمد، ديد مرد بيگانه اى با همسرش خلوت كرده هست ، عصبانى شد، و اون مرد را به باد فحش و ناسزا گرفت ، رسوايى و شورى بر پا شد، صاحبدلى كه اون ستاره شناس را مى شناخت و از وضع او و خانواده اش با خبر بود فرمود :
تو بر اوج فلك چه دانى چيست ؟
كه ندانى كه در سراى تو كيست ؟!


داستان بسیار زیبای ” حکمت روزگار ” (داستان واقعی)

6:

ناخوش آوازى با صداى بلند قراون مى خواند، صاحبدلى از كنار او گذشت و به او فرمود : ((ماهانه چقدر پول مى گيرى ، قراون بخوانى ؟))
قارى : هيچ نمى گيرم .
صاحبدل : پس چرا براى قرائت قراون ، خود را اون همه زحمت مى دهى ؟
قارى : من قراون را براى خدا و ثواب اون مى خوانم .
صاحبدل : به تو نصيحت مى كنم ، كه از براى خدا، ديگر قراون نخوان .
گر تو قراون بر اين نمط خوانى
ببرى رونق مسلمانى


پاسخ دکتر حسابی...

7:

شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت ،بهترين عبادتها هست ؟
پارسا فرمود : خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در اون هنگام به كسى آزار نرسانى .
ظالمى را خفته ديدم نيم روز
فرمودم : اين فتنه هست خوابش برده به
و اونكه خوابش بهتر از بيدارى هست
اون چنان بد زندگانى ، مرده ، به

8:

از سياه گوش پرسيدند: ((چرا همواره با شير ملازمت مى كنى ؟ ))
در جواب فرمود : ((تا از باقيمانده شكارش بخورد و در پناه شجاعت او، از گزند دشمنان محفوظ بمانم .

))

به او فرمودند: ((اكنون كه زير سايه حمايت شير هستى و شكرانه اين نعمت را بجا مى آورى ، چرا نزديك شير نمى روى تا تو را از افراد خاص خود گرداند و تو را از بندگان مخلص بشمرد؟))
سيه گوش جواب داد: ((هنوز از حمله او خود را ايمن نمى بينم ؟ ))
اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر يك دم در او افتد بسوزد
اون كس كه نديم (همدم ) شاه هست ، گاه ممكن هست به بهترين زندگى از امكانات و پول دست يابد، و گاه سرش در اين راه برود، چنانكه حكيمان فرموده اند: از دگرگونى طبع پادشاهان برحذر باش كه گاهى به خاطر يك سلام برنجند و گاهى در برابر دشنامى جايزه بدهند، از اين رو فرموده اند: ((ظرافت بسيار كردن هنر نديمان هست و عيب حكيمان .)) تو بر سر قدر خايشانشتن باش و وقار
بازى و ظرافت به نديمان بگذار

9:

روزي ابراهيم ادهم در بازارهاي بصره عبور مي كرد و امت اطرافش را گرفتند و فرمودند : ابراهيم ، خداوند در قران مجيد فرموده: ادعوني هستجاب لكم : مرا بخوانيد تا جواب دهم شما را ، ما مي خوانيم ولي دعاي ما مستجاب نمي شود .

ابراهيم فرمود دلهاي شما به واسطة پنچ چيز مرده هست :

اول : اونكه خدا را شناختيد ولي حقش را ادا ننموديد .


دوم: قران را تلاوت كرديد ولي به اون عمل نكرديد .


سوم : ادعاي محبت به پيامبر( ص) نموديد ولي در عمل با اولادش دشمني كرديد

چهارم : ادعا كرديد با شيطان عداوت داريد ولي در عمل با او موافقت مي كنيد .


پنجم به بهشت علاقه داريد ولي براي وارد شدن به بهشت كاري انجام نمي دهيد

10:

بهرام گور فرزندى يگانه داشت .

امّا او همّتى پست داشت ، چنان كه كنيزان و نوازندگان بر او چيره بودند و حتّى ، به يكى از اون كنيزان مهر مى ورزيد.

چون پادشاه ، آگاه شد، كنيز را فرمود به او بگايشاند كه من خود را در اختيار عاشقى مى گذارم كه بلند همّت و بزرگوار باشد.

و بدين سان فرزند بهرام شيوه پيشين را ترك كرد تا به پادشاهى رسيد و از حيث اراده و دليرى از بهترين پادشاهان شد.

11:

در این تاپیک داستان ها ی شیوانا را تقدیم همه ی عاشقان این هستاد بزرگ معرفت می کنم.

امیدوارم روزی فرا رسد که دلهای همه ی ما شیوانایی شود و زندگی را اونگونه که واقعا هست ( و نه اونگونه که عادت کرده ایم) ببینیم و بار دیگر بتوانیم آرامش را در جهان و در جوار ناشناختنی و در کنار هم شاهد باشیم!!!

حكايتهاي آموزنده

12:

حكايتهاي آموزنده

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت .

شیوانا از مقابل اونها عبور کرد .

وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن فرمود : همسرم جوان هست و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی هست و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد فرمود :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.


حكايتهاي آموزنده


13:

مگذار تابلو کامل شود!


روزی شیوانا هستاد روشنایی با جماعتی در راهی همسفر بود.مردی را دید که بسیار به آرایش ظاهری خود می رسید و دایم نسبت به زیبایی خود برای خانواده اس فخر می فروخت.روزی شیوانا دید که مرد با صدای بلند خطاب به زن و فرزندانش می گوید که اگر قدر او را ندانندو هر چه می گوید گوش ننمايند,اونها را ترک کرده وتنها خواهد گذاشت.وقتی سروصدا خوابید شیوانامرد را کناری کشید و از او پرسید: "آیاتو واقعا می خواهی اونها را ترک کنی وتنها به حال خود رها کنی و بروی!؟"مرد لبخند شیطنت آمیززد و فرمود:"البته که نه! من فقط می خواهم از ترس بدون من بودن حرفهایم را گوش نمايند و ناز مرا بخرند!"

شیوانا سرش را با تاسف تکان داد و فرمود:"این کار تو به شدت خطرناک هست.

تو با این کارت اونها را وادار می کنی از ترس و برای دفاع از خودشان هم که شده تابلویی بدون تو ایجاد نمايند!"

مرز خوش سیما با صدای بلند شیوانا را مسخره کرد و در جلوی جمع سوال شیوانا را برای همه تکرار کرد و با طعنه فرمود:"چه کسی به اینن مرد هستاد روشنایی فرموده هست!؟او نمی داند که زن و فرزند من نقاش نیستند!!"

شیوانا آهی کشیدو سکوت کرد و هیچ نفرمود.چندروز بعد کاروان بهدهکده ای رسید.برای تامین آب و غذا مدتی توقف کرد و سپس به راه خود ادامه داد.شب هنگام مرد زیباسیما فریادزنان به سوی شیوانا آمدودر حالی که برسرو صورت خود می زد گت:"استاد! به دادم برسید.زن و فرزندانم مرا ترک کرده اند و فرموده اند دیگر علاقه ای به بودن با من ندارند!همیشه من اونها را تهدیدبه ترک و تنهاییی می کردم و اکنونئ اونها این بلا را بر سر من آوردند.آخر اونها چگونه تنها وبدون من زیستن را برگذیدند!؟"

اهل کاروان گرد مرد خانه خراب جمع شدند وام را دلداری دادند.

شیوانا مقابل مرد ایستاد و فرمود:"به تو فرمودم که مگذار اونها به خاطر ترس از فلاکت و درماندگی تابلویی بدون تو بکشند.در طول مدتی که تو با تهدید به رفتن,اونها را به آینده ای تاریک نوید می دادی,اونها را به آینده ای تاریک نوید می دادی,اونها در ذهن خود دنیایی بدون تو را دیدند و در اون دنیا نقش خود و شیوه های جدید زندگی را پیدا کردند.

به مرور تابلوی زندگی با حضور تو رنگ باخت و تابلوی جدیدی که تو خودت باعث و بانی اون بودی و در اون حضورت دیگر ضرورتی نداشت,جایگزین شد.متاسفم دوست من!ترس و دلهره می تواند از هر انسانی یک نقاش بسازد و انسان عاقل هرگز کاری نمی کند که دیگران طرح نقشی بدون حضور او را روی تابلو زندگی خود بکشند!

برخیز و به توقفگاه قبلی برگرد و تا دیر نشده سعی کن در تابلوی جدیدی که اونها تازه کشیده اند,جایی برای خودت دست و پا کنی! البته الان دیگر اوضاع فرق کرده هست و تو دیگر تا آخر عمر نمی توانی اونها را به رفتن خودت تهدید کنی!هرگاه چنین کنی اونها تابلویی را که الان کشیده اند مقابل چشمانت علم می نمايند و می گویند:" خوب برو! بودن و نبودن تو در این تابلو یکسان هست.!"

14:

آهسته تر!!!

حكايتهاي آموزندهحكايتهاي آموزندهحكايتهاي آموزنده
روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او فرمود که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده هست و هر روز به نحوی اون ها را اذیت می کند.

پسر جوان فرمود که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور هست و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند.

به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد.

این افسر نامش "برق آسا" هست و اونچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند.

من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!
شیوانا تبسمی کرد و فرمود:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!"
پسر جوان لبخند تلخی زد و فرمود:" چه می گوئید؟! او "برق آسا" هست و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد.

من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!"
شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود فرمود:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!"
فردای اون روز پسر جوان پوشش تمرین رزم به تن کرد و مقابل شیوانا ایستاد.

شیوانا از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش هموقت بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند.

اما نکته اینجا بود که شیوانا حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد.

یک ضربه شیوانا به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید.

پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته شیوانا خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست.

یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی شیوانا به اتمام رسید.

شیوانا از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند.
پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور هست.

اون وقت شیوانا با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شیوانا با اطمینان به پسر فرمود که این تنها راه مبارزه هست و او چاره ای جز اطاعت را ندارد."
پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود.
یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور شیوانا در دو ساعت انجام شد.

روزهای بعد نیز شیوانا حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد.

سرانجام روز مبارزه فرا رسید.

پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد.

افسر امپراتور خشمگین بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد.

اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمین کوبید.
حكايتهاي آموزنده
همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت.

پسر جوان نزد شیوانا آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید.

او به شیوانا فرمود:" ای هستاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟"
شیوانا خندید و فرمود:" تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با موقعيت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند.

به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید اجرا کند و به طور خودکار اون حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد.

در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته اون بود.

هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر هست.

در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی.

فقط با استقامت و حوصله و سرعت پایین هست که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد.

راز موفقیت اونها که سریع ترین هستند همین هست.

تمرین در سرعت پایین.

به همین سادگی!"

15:

شیوانا هستاد معرفت مشغول درس دادن بود که یکی از افسران امپراتور همراه سربازانش بی ادبانه وارد شد و کنار دیوار ایستاد و به حرف های هستاد روشنایی گوش داد.



شیوانا بی اعتنا به افسرحكايتهاي آموزنده به حرف خود همچنين گفت و فرمود درون هر انسانی دو فرشته وجود دارد که یکی از اونها انسان را به خوبی و دیگری به بدی وسوسه می کند.امروز درباره این موضوع صحبت می کنیم.
افسر بلافاصله وسط بحث پرید و فرمود:اما امپراتور فرموده هست درون انسان گرگهایی هستند که دائم در حال جدال با یکدیگرند!آیا با این حرف امپراتور مخالفید؟!حكايتهاي آموزنده
شیوانا تبسمی کرد و فرمود:بله.حق با امپراتور هست!درون انسان ها دو نوع گرگ وجود دارد که یکی مهربان هست و ساکت و آرام که به هیچ کس هم آسیبی نمی زند و اهل مکر و حیله نیست و وقتی واکنش نشان می دهد که کسی از مسیر درست منحرف شده باشد و یا به او آسیبی برساند.حكايتهاي آموزنده
در مقابل گرگ دیگر همیشه خشمگین هست و دائم سعی در کینه ورزی و آسیب رسانی هست و به هرکسی حمله می کند.

حكايتهاي آموزنده

این دو گرگ مهربان و خشمگین همیشه در حال جنگ و جدال با هم هستند.
افسر از این جواب یکه خوردحكايتهاي آموزنده و خجل شدحكايتهاي آموزنده و پرسید معمولا کدام یک در جنگ برنده می شوند؟!
شیوانا با لبخند فرمود:این بستگی به من و تو دارد که به کدام یک آزادی بیشتری بدهیم و رسیدگی بیشتری کنیم!!
سپس شیوانا رو به شاگردانش فرمود:مهم نیست این دو موجود درون انسان گرگ هستند یا فرشته!مهم این هست که شما کدام را بهتر بپرورانید!!

16:

قشنگ بود..

ممنون

17:

اين تاپيك محلي هست براي نوشتن حكايتهاي زيبا.

شما نيز حكايتهاي زيبايي را كه خوانده‌ايد حتما بنايشانسيد تا همه از اين حكايتها بهره‌مند شايشانم.

باتشكر از دوستان

18:

پادشاهي عالمي رباني را فرمود : " مرا پندي ده و موعظتي گايشان كه به اون رضاي ایجاد و خالق هر دو حاصل كنم.

"

فرمود : " در روز ، داد گدايان بده تا ایجاد از تو راضي باشند و در شب ، داد گدايي سرده تا خالق از تو راضي باشد.

"

19:

آورده اند كه وقتي مردي بود خيّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زني داشت عفيفه، مستوره، و با جمال و كمال، و هرگز خيانتي از ايشان ظاهر نگشته بود.

روزي زن در پيش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبيل ِ منّت ياد مي كرد كه: " تو قدر عفاف من چه داني و قيمت صلاح من چه شناسي، كه من در صلاح زبيدۀ وقت و رابعۀ عهدم ".

مرد فرمود:" راست مي گايشاني، امّا عفاف تو به نتيجۀ عفاف من هست.

چون من در حضرت آفريدگار راست باشم، او تو را در عصمت بدارد".

زن را خشم آمد، فرمود:" هيچ كس زن را نگاه نتواند داشت، و اگر مرا وسيلت صلاح و عفّت نيستي، هر چه خواستمي بكردمي.

مرد فرمود:" تو را اجازت دادم به هر جا كه خواهي برو و هر چه مي خواهي بكن".

زن، روز ديگر خود را بياراست و از خانه برون شد، و تا به شب مي گشت، و هيچ كس التفات به ايشان نكرد ــ مگر يك مرد گوشۀ چادر او بكشيد و برفت.

چون شب در آمد، زن به خانه باز آمد.

مرد فرمود:" همه روز گرديدي و هيچ كس به تو التفات نكرد ــ مگر يك كس، و او نيز رها كرد.

زن فرمود:" تو از كجا ديدي؟".

مرد فرمود:" من در خانه بودم، امّا من در عمر خود در هيچ زن نامحرم به چشم خيانت ننگريسته ام، مگر وقتي ــ در جواني ــ گوشۀ چادر زني را گرفته بودم، و در حال پشيمان شده رها كردم.

دانستم اگر كسي قصد حرم من كند، بيش از اين نباشد".

زن در پاي شوهر افتاد و فرمود:" مرا معلوم شد كه عفاف من از عفاف تو هست

20:

زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد.

حضرت ابراهیم از او پرسید:

زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور فرمود: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم!

ابراهیم(با خنده) فرمود: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟

زنبور فرمود: چرا می خندی یا ابراهیم؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند اون هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم

21:

روزى حضرت موسى عليه السلام در مناجاتى عرض کرد: خدايا! از تو مى خواهم که همنشين مرا در بهشت به من بنمايى تا او را بشناسم.

در اين هنگام جبرئيل نازل شد و فرمود: اى موسى، خداى مهربان مى فرمايد: همنشين تو در بهشت فلان مرد قصاب هست:

موسى عليه السلام به دکان او رفت.

جوان قصابى را ديد که به امت گوشت مى فروخت.

مدتى او را زير نظر داشت اما کار برجسته اى از وى نديد.



هنگامى که شب فرا رسيد قصاب به سوى خانه رفت، موسى عليه السلام نيز در پى او روان شد.

چون به در خانه رسيد موسى عليه السلام فرمود: " اى جوان! ميهمان مى خواهي؟ "

قصاب فرمود: ميهمان حبيب خداست، بفرماييد، خوش آمديد!

جوان، ميهمان را به خانه برد و غذايى آماده ساخت.

در کنار اتاق تختى برنامه داشت و پيرزنى بسيار نحيف در اون آرميده بود.

دستان پيرزن را شست و سپس از غذايى که آماده کرده بود، لقمه در دهانش گذاشت تا سير شد.



دوباره پيرزن را روى تخت خوابانيد، در اون هنگام پيرزن دهانش را حرکت داد و سخنى بر زبان آورد، اما موسى نتوانست بشنود.



وقتى قصاب با ميهمان خود مشغول خوردن غذا شد، موسى عليه السلام فرمود: بگو ببينم اين پيرزن با تو چه نسبتى دارد؟

جوان فرمود: " او، مادر من هست و چون دستم از مال دنيا تهى هست، نمى توانم برايش خدمتکارى بگيرم تا از او پرستارى کند.

از اين رو، خودم کارهايش را انجام مى دهم.



موسى پرسيد: وقتى به مادرت غذا دادى، او چه فرمود؟

قصاب فرمود : هر بار که مادرم را تميز مى کنم و غذا به او مى خورانم، در حقم دعا مى کند.

مى گايشاند: خدا تو را ببخشد و همنشين حضرت موسى عليه السلام در بهشت برنامه دهد.



موسى عليه السلام فرمود: اى جوان، به تو بشارت مى دهم که خداوند دعاى مادرت را مستجاب فرموده هست، زيرا من موسى هستم و جبرائيل مرا از اين موضوع آگاه ساخته هست

22:

پرسيدم چه چيز انسان شما را متعجب مى سازد، فرمود: كودكى اونان براى اينكه از كودكى خسته مى شوند، عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو مى كنند كه كودك باشند...

و اينكه اونان سلامتى خود را از دست مى دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مى دهند تا دوباره سلامتى خود را به دست آورند.
ديگر اينكه با اضطراب به آينده مى نگرند و حال را فراموش كرده اند.

بنابراين نه در حال زندگى مى كنند و نه در آينده.
تاگور (شاعر هندى)

23:

وزي مردي،عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي‌زند.او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نيش زد.

مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از اب بيرون بياورد،اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.رهگذري او را ديد و پرسيد: «براي چه عقربي را كه نيش مي‌زند نجات مي‌دهي.» مرد جواب داد: «اين طبيعت عقرب هست كه نيش بزند ولي طبيعت من اين هست كه عشق بورزم.


24:

یه روزی عشق و دیوانگی و محبت و فوضولی داشتن با هم قایم موشک بازی می کردن تا توبت به دیوانگی رسید * دیوانگی همه رو پیدا کرد اما هر چی گشت عشق را پیدا نکرد.

فوضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل قرمزقایم شده و دیوانگی را خبر کرد.

دیوانگی هم یه خار بزرگ برداشت و توی بوته ی گل قرمز کرد.

صدای فریاد عشق بلند شد.

وقتی همه به سراغش رفتند دیدن چشمش کور شده و دیوانگی هم چون خودش را مقصر می دانست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کنه و از اون روز به بعد عشق به سراغ هر کسی که میرود چون کوربدی های معشوقش را نمی بینه و دیوانگی هم همیشه همراهشه

25:

حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌فرمود.

چوپان مي‌فرمود: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشايشانم پشه‌هايت را بكشم.

شير برايت بياورم.

دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم.

رختخوابت را تميز و آماده كنم.

بگو كجايي؟ اي خُدا.

همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هايشان من در كوه‌ها به ياد توست.

چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.
موسي پيش او رفت و با خشم فرمود: اي مرد احمق, اين چگونه سخن فرمودن هست؟ با چه كسي مي‌گايشاني؟ موسي فرمود: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي.

بي‌ادب شدي.

اي چه حرفهاي بيهوده و غلط هست كه مي‌گايشاني؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شايشان, شايد خُدا تو را ببخشد.

حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي.

اگر خاموش نشايشان, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
چوپان از ترس, گريه كرد.

فرمود اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت.

و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد.

فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.
خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن.

ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم.

به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم.

هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گايشاند.

هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر.

پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود.

ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون هست.

اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا.

ما با عشقان كار داريم.

مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست.

مذهب عاشقان عشق هست و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند.

صورت و زبان علت اختلاف هست.

ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم.

موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دايشاند.

ردپاي او را دنبال كرد.

رد پاي ديگران فرق دارد.

موسي چوپان را يافت او را گرفت و فرمود: مژده مژده كه خداوند فرمود:
هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو

26:

گبری را فرمودند که "مسلمان شو"

فرمود:اگر مسلمانی این هست که بایزید می کند من طاقت ندارم و نتوانم کرد و اگر این هست که شما می کنید بدین هیچ احتیاجی ندارم

27:

عابدی از مسجد به خانه باز میگشت مردی از او پرسید :نماز بگزاردند؟ فرمود:آری فرمود: آه
عابد فرمود: تمام عبادات عمرم از اون تو این آه را به من ده

28:

اسکندر مقدونی دیوژن حکیم را دید که به دقت به بقایای اسکلت یک انسان نگاه می کند.

از او سئوال کرد: دنبال چه می گردی؟ دیوژن فرمود: دنبال چیزی می گردم که پیدایش نمی کنم!!! و اون عبارت هست از فرق موجود بین هستخوانهای پدرت و هستخوانهای بردگان پدرت!!! ...


29:

پیامبری از هدایت قومش عاجز ماند پس از خدا تقاضای نازل کردن بلا کرد امت قوم دورش را گرفتند و پرسیدند اگر واقعا راست میگوبی بگو نشانه های این بلا
چیست و چه وقت نازل میشود پس پیامبر نشانه ها را شمرد و فرمود بلا ان هست که قحطی شدید حاکم شود و همه از گرسنگی بمیرند و چون نشانه ها ظاهر گشت امت توبه کردند و به پیامبر فرمودند حال چه کنیم پیامبر فرمود بلا دیگر نازل شده اما باید فکری کرد تا آذوقه را انبار کرد شاید پس از مدتی خداوند توبه شما را قبول کرد و بلا رفع شود
امت قوم برای چاره زیر زمین خانه ها را به هم متصل کردند و انبار بزرگی بوجود آوردند و هرچه آذوقه بود انبار کردند و به جیره بندی پرداختند مئتی گذشت اما قحطی نیامد و بلایی نازل نشد؟؟
امت قوم علت را از پیامبر جویا شدند و پیامبر به محل عبادتش رفت و چون برگشت فرمود :

خداوند فرمود: من چگونه میتوانم رحم نکنم بر قومی که خودشان بر خود رحم مینمايند

30:

چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت.

مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سايشان فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دايشاند و با فرياد پسرش را صدا زد.

پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.


مادر از راه رسيد و از رايشان اسكله بازايشان پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش اون قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند.

كشاورزي كه در حال عبور از اون حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف اون ها دايشاند و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند.

دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد.

پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و رايشان بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و فرمود: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.


31:

مریدان شیخ ابوسعید ابی الخیر عارف و شاعر بزرگ از وی خواهان کرامات اعجازانگیز ظاهری بودند .

روزی به وی فرمودند : " ای شیخ ! فلان مرد بر روی آب راه می رود بی اونکه غرق شود ! "
شیخ فرمود : " کار ساده ای هست چرا که وزغ نیز چنین می کند ! "
باز فرمودند : " کسی را سراغ داریم که در هوا پرواز می کند ! "
شیخ فرمود : " این نیز کار ساده ای هست چرا که مگس و پشه هم چنین می نمايند ! "
یکی دیگر از مریدان صدا کرد که : " ای شیخ و ای مراد ! من کسی را می شناسم که در یک چشم بر هم زدن از شهری به شهری می رود ! "
شیخ ابوسعید تبسمی کرد و فرمود : " این کار از کارهای دیگر آسانتر هست چرا که شیطان نیز در یک چشم به هم زدن از مشرق به مغرب می رود .

چنین اموری را هیچ ارزشی نیست "
اونگاه بپا خواست و به طوری که همگان بشنوند فرمود : " مرد اون بود که در میان همنوعان بنشیند و برخیزد و بخوابد و بخورد و در میان بازار بین همنوعان داد و ستد کند .

با امت معاشرت نماید و یک لحظه هم دل از یاد خدا غافل نسازد "

32:

موسي (ع) مامور شد به بني اسرائيل بگايشاند كه بهترين فرد را از ميان خود برگزينند و اون بهترين ، بدترين را انتخاب كند .

اين شخص بر گزيده يكي را كه فاسق و فاجر بود پيدا كرد اما دچار ترديد شد كه ظاهر قضيه چنين باشد و به ظاهر حكم نبايد كرد ، و سرانجام خود را به عنوان ((بدترين)) معرفي كرد و اين تواضع و فروتني ، ايشان را به مقام ((برترين)) رسانيد

33:

دلاك شوخ (چرك) بر بازايشان شيخ جمع ميكرد و در اين ميان از ايشان پرسيد كه جوانمردي چيست؟ شيخ بي درنگ جواب داد: ((اونكه شوخ مرد به رايشان مرد نياوري

34:

روزی شیخ شبی در بازار بغداد و بر دکان قصابی گذشت .

بر گوشت نگاه کرد .

گوشت فربه نیکو بود .

قصاب آواز داد که گوشت ببر ! .
شیخ فرمود که درهم نیست .

قصاب فرمود : مهلت می دهم .
شیخ تاملی کرد و گریان شد .

فرمود : " ای نفس ! بیگانه مهلت می دهد و تو نمی دهی

35:

قتی جولاهه ای (بافنده ) به وزارت رسیده بود.هر روز بامداد برخاستی و کلید برداشتی و در خانه باز کردی و تنها در اونجا شدی و ساعتی در اونجا بودی.پس برون آمدی و به نزدیک امیر رفتی .امیر را اظهار داشتند که او را چه میکند؟امیر را خاطر به اون شد تا در اون خانه به چیست.روزی ناگاه از پس وزیر به اون خانه در شد.** گوی (گودال) دید در اون خانه چنان که جولاهگان را باشد.وزیر را دید پای بدان گو فرو کرده.امیر او را فرمود که این چیست؟وزیر فرمود یا امیر،این همه دولت که مرا هست همه از امیر هست.ما ایتدای خویش فراموش نکردیم که ما این بودیم.هر روز خود را از خود یاد دهم تا خود به غلط نیفتم.امـــــــیر انگشتری را از انگشت بیرون کرد و فرمود بگیر و در انگشت کن.تا اکنون وزیر بودی،اکنون امیری!

36:

خواجه عبدالکریم که خادم خاص شیخ ابوسعید ابوالخیر بود فرمود : روزی درویشی مرا نشانده بود تا از حکایت های شیخ برای او بنویسم .

کسی بیامد و فرمود تو را شیخ ابوسعید می خواند .

برفتم .

چون پیش شیخ رسیدم فرمود : چه کار می کردی ؟
فرمودم : درویشی حکایت چند خواست از اون شیخ می نوشتم .
شیخ ابوسعید ابوالخیر فرمود : یا عبدالکریم حکایت نویس مباش .

چنان باش که از تو حکایت نویسند

37:

نقل هست که يک روز ذوالنون مصری را ديدند که می گريست .

فرمودند :سبب چيست گريه را ؟
فرمود :دوش در سجده چشم من در خواب شد ، خداوند را ديدم .

فرمود :يا ابا الفيض!ایجاد را بيافريدم ، بر ده جزو شدند .

دنيا را بر ايشان عرضه کردم ، و نه جزو اون ده جزو روی به دنيا نهادند .

يک جزو ماند اون يک جزو نيز بر ده جزو شدند .

بهشت را بر ايشان عرضه کردم ، نه جزو روی به بهشت نهادند .

يک جزو بماند ، اون يک جزو نيز ده جزو شدند ، دوزخ پيش ايشان نهادم ، همه برميدند ، و پراگنده شدند از بيم دوزخ .

پس يک جزو ماند که نه به دنيا فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند ، و نه از دوزخ بترسيدند .
فرمودم :بندگان من ! دنيا نگاه نکرديت ، و به بهشت ميل نکرديت ، و از دوزخ نترسيديت .

چه می طلبيد ؟
همه سر برآوردند و فرمودند :انت تعلم مانريد .

يعنی تو می دانی که ما چه می خواهيم

38:

ذوالنون گبری را ديد دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ازرن می پاشيد .

فرمود :ای دهقان ! چه دانه می پاشی ؟
فرمود :مرغکان چينه نيابند .

دانه می پاشم تا اين تخم به برآيد و خدای رحمت کند.


فرمود :دانه ای که بيگانه پاشد - از گبری- نپذيرد .


فرمود :اگر نپذيرد ، بيند اونچه می کنم .


فرمود : بيند .


فرمود :مرا اين بس باشد .


39:

یکی را دوستی بود که عمل دیوان کردی.

مدتی اتفاق ملاقات نیفتاد.

کسی فرمود: فلان را دیر شد که ندیدی.

فرمود: من او را نخواهم که ببینم.

قضا را یکی از کسان او حاضربود.

فرمود: چه خطا کرده هست که ملولی از دیدن او؟ فرمود: هیچ ملالی نیست اما دوستان دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشند و مرا راحت خویش در رنج او نباشد.


40:

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد.کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد وخستگی در کند.سنگ زیبای درون چشمه دید.اون را برداشت و در خورجینش گذاشت وبه راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود.......

کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به اوداد.

مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد.نگاهی به زاهد کرد و فرمود:آیا اون سنگ را به من می دهی؟زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی نگجید.او می دانست که این سنگ اون قدر قیمتی هست که با فروش اون می تواند تا اخر عمر در رفاه زندگی کند.بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و فرمود:من خیلی فکر کردم تو با این که میدانستی این سنگ چقدر ارزش دارد.خیلی راحت ان را به من هدیه کردی.بعد دست در جیبش بردو سنگ را در آورد و فرمود:من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عو ض چیز گرانبهای از تو می خواهم.

به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم

41:

به گذشته پرمشقت خايشانش می‏انديشيد ، به يادش می‏افتاد كه چه روزهای تلخ‏ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته ، روزهايی كه حتی قادر نبود قوت روزانه‏ زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد .

با خود فكر می‏كرد كه چگونه يك‏
جمله كوتاه - فقط يك جمله - كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به‏ روحش نيرو داد و مسير زندگانيش را عوض كرد ، و او و خانواده‏اش را از فقر و نكبتی كه گرفتار اون بودند نجات داد .

او يكی از صحابه رسول اكرم بود .

فقر و تنگدستی براو چيره شده بود .

در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به هستخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد
زنش تصميم گرفت برود ، و وضع خود را برای رسول اكرم شرح دهد ، و از اون حضرت هستمداد مالی كند .


با همين نيت رفت ، ولی قبل از اونكه حاجت خود را بگايشاند اين جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد : " هركس از ما كمكی بخواهد ما به او كمك می‏كنيم ، ولی اگر كسی بی‏نيازی بورزد و دست حاجت پيش مخلوقی دراز نكند ، خداوند او را بی‏نياز می‏كند " .

اون روز چيزی نفرمود ، و به خانه‏ خايشانش برگشت .

باز با هيولای مهيب فقر كه همچنان بر خانه‏اش سايه افكنده‏ بود روبرو شد ، ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم حاضر شد ، اون روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنيد : " هركس از ما كمكی‏ بخواهد ما به او كمك می‏كنيم ، ولی اگر كسی بی نيازی بورزد خداوند او را
بی‏نياز می‏كند " .

اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگايشاند ، به خانه‏ خايشانش برگشت .

و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتوان می‏ديد ، برای سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم رفت ، باز هم لبهای رسول اكرم به حركت آمد ، و با همان آهنگ - كه به دل قوت و به روح اطمينان‏ می‏بخشيد - همان جمله را تكرار كرد .


اين بار كه اون جمله را شنيد ، اطمينان بيشتری در قلب خود احساس كرد .

حس كرد كه كليد مشكل خايشانش را در همين جمله يافته هست .

وقتی كه خارج‏ شد با قدمهای مطمئنتری راه می‏رفت .

با خود فكر می‏كرد كه ديگر هرگز به‏
دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت .

به خدا تكيه می‏كنم و از نيرو و هستعدادی كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده هستفاده می‏كنم ، واز او می‏خواهم كه مرا در كاری كه پيش می‏گيرم موفق گرداند و مرا بی نياز سازد .


با خودش فكر كرد كه از من چه كاری ساخته هست ؟ به نظرش رسيد عجالة اين قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمی جمع كند و بياورد و بفروشد .

رفت و تيشه‏ای عاريه كرد و به صحرا رفت ، هيزمی جمع كرد و
فروخت .

لذت حاصل دسترنج خايشانش را چشيد .

روزهای ديگر به اينكار ادامه‏ داد ، تا تدريجا توانست از همين پول برای خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد .

باز هم به كار خود همچنين گفت تا صاحب سرمايه و غلامانی شد .

روزی رسول اكرم به او رسيد و تبسم كنان فرمود : " نفرمودم ، هركس از ما كمكی بخواهد ما به او كمك می‏دهيم ، ولی اگر بی‏نيازی بورزد خداوند او را بی‏نياز می‏كند

42:

پارسايى در مناجات مى فرمود : خدايا! بر بدان رحمت بفرست ، اما نيكان خود رحمتند و اونها را نيك آفريده اى .


گايشانند: فريدون كه بر ضحاك ستمگر پيروز شد و خود به جاى او نشست فرمود خيمه شاهى او را در زمينى وسيع سازند.

پس به نقاشان چنين دستور داد تا اين را در اطراف اون خيمه با خط زيبا و درشت بنايشانسند و رنگ آميزى كنند:
اى خردمند! با بدكاران به نيكى رفتار كن ، تا به پيروزى از تو راه نيكان را برگزينند.



فريدون فرمود : نقاشان چين را

كه پيرامون خرگاهش بدوزند

بدان را نيك دار، اى مرد هشيار!

كه نيكان خود بزرگ و نيك روزند

43:

درايشانشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد.

قاضى فرمود تا دستش بدر نمايند.


صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.


قاضى فرمود : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.


صاحب گليم فرمود : اموال من وقف فقيران هست ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .


قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ برنامه داد و به او فرمود : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!
دزد فرمود : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گايشانند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .




چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده ** دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين

44:

موشي, مهار شتري را به شوخي به دندان گرفت و به راه افتاد.

شتر هم به شوخي به دنبال موش روان شد و با خود فرمود: بگذار تا اين حيوانك لحظه‌اي خوش باشد, موش مهار را مي‌كشيد و شتر مي‌آمد.

موش مغرور شد و با خود فرمود: من پهلوانِ بزرگي هستم و شتر با اين عظمت را مي‌كشم.

رفتند تا به كنار رودخانه‌اي رسيدند, پر آب, كه شير و گرگ از اون نمي‌توانستند عبور كنند.

موش بر جاي خشك شد.
شتر فرمود: چرا ايستادي؟ چرا حيراني؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پيشواي من هستي, برو.
موش فرمود: آب زياد و خطرناك هست.

مي‌ترسم غرق شوم.
شتر فرمود: بگذار ببينم اندازة آب چقدر هست؟ موش كنار رفت و شتر پايش را در آب گذاشت.

آب فقط تا زانايشان شتر بود.

شتر به موش فرمود: اي موش نادانِ كور چرا مي‌ترسي؟ آب تا زانو بيشتر نيست.
موش فرمود: آب براي تو مور هست براي مثل اژدها.

از زانو تا به زانو فرق‌ها بسيار هست.

آب اگر تا زانايشان توست.

صدها متر بالاتر از سرِ من هست.
شتر فرمود: ديگر بي‌ادبي و گستاخي نكني.

با دوستان هم قدّ خودت شوخي كن.

موش با شتر هم سخن نيست.

موش فرمود: ديگر چنين كاري نمي‌كنم, توبه كردم.

تو به خاطر خدا مرا ياري كن و از آب عبور ده, شتر مهرباني كرد و فرمود بيا بر كوهان من بنشين تا هزار موش مثل تو را به راحتي از آب عبور دهم.


45:

دانايي به رمز داستاني مي‌فرمود: در هندوستان درختي هست كه هر كس از ميوه‌اش بخورد پير نمي شود و نمي‌ميرد.

پادشاه اين سخن را شنيد و عاشق اون ميوه شد, يكي از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا اون ميوه را پيدا كند و بياورد.

اون فرستاده سال‌ها در هند جستجو كرد.

شهر و جزيره‌اي نماند كه نرود.

از امت نشانيِ اون درخت را مي‌پرسيد, مسخره‌اش مي‌كردند.

مي‌فرمودند: ديوانه هست.

او را بازي مي‌گرفتند بعضي مي‌فرمودند: تو آدم دانايي هستي در اين جست و جو رازي پنهان هست.

به او نشاني غلط مي‌دادند.

از هر كسي چيزي مي‌شنيد.

شاه براي او مال و پول مي‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو كرد.

پس از سختي‌هاي بسيار, نااميد به ايران برگشت, در راه مي‌گريست و نااميد مي‌رفت, تا در شهري به شيخ دانايي رسيد.

پيش شيخ رفت و گريه كرد و كمك خواست.

شيخ پرسيد: دنبال چه مي‌گردي؟ چرا نااميد شده‌اي؟
فرستادة شاه فرمود: شاهنشاه مرا انتخاب كرد تا درخت كم‌يابي را پيدا كنم كه ميوة اون آب حيات هست و جاودانگي مي‌بخشد.

سال‌ها جُستم و نيافتم.

جز تمسخر و طنز امت چيزي حاصل نشد.

شيخ خنديد و فرمود: اي مرد پاك دل! اون درخت, درخت علم هست در دل انسان.

درخت بلند و عجيب و گستردة دانش, آب حيات و جاودانگي هست.

تو اشتباه رفته‌اي، زيرا به دنبال صورت هستي نه معني, اون معناي بزرگ (علم) نام‌هاي بسيار دارد.

گاه نامش درخت هست و گاه آفتاب, گاه دريا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد.

كمترين اثر اون عمر جاوادنه هست.
علم و معرفت يك چيز هست.

يك فرد هست.

با نام‌ها و نشانه‌هاي بسيار.

مانند پدرِ تو, كه نام‌هاي زياد دارد: براي تو پدر هست, براي پدرش, پسر هست, براي يكي دشمن هست, براي يكي دوست هست, صدها, اثر و نام دارد ولي يك شخص هست.

هر كه به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو نااميد مي‌ماند, و هميشه در جدايي و پراكندگي خاطر و تفرقه هست.

تو نام درخت را گرفته‌اي نه راز درخت را.

نام را رها كن به كيفيت و معني و صفات بنگر, تا به ذات حقيقت برسي, همة اختلاف‌ها و نزاع‌ها از نام آغاز مي‌شود.

در درياي معني آرامش و اتحاد هست.


46:

چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به اونها يك دينار پول داد.

ايراني فرمود: «انگور» بخريم و بخوريم.

عرب فرمود: نه! من «عنب» مي‌خواهم, ترك فرمود: بهتر هست «اُزوُم» بخريم.

رومي فرمود: دعوا نكنيد! هستافيل مي‌خريم, اونها به توافق نرسيدند.

هر چند همة اونها يك ميوه، يعني انگور مي‌خواستند.

از ناداني مشت بر هم مي‌زدند.

زيرا راز و معناي نام‌ها را نمي‌دانستند.

هر كدام به زبان خود انگور مي‌خواست.

اگر يك مرد داناي زبان‌دان اونجا بود, اونها را آشتي مي‌داد و مي‌فرمود من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را مي‌خرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده مي‌كند.

شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد.

سخن شما موجب نزاع و دعوا هست، چون معناي نام‌ها را مي‌دانم اختلاف شماها در نام هست و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز هست.


47:

شغالي به درونِ خم رنگ‌آميزي رفت و سپس ساعتي بيرون آمد, رنگش عوض شده بود.

وقتي آفتاب به او مي‌تابيد رنگها مي‌درخشيد و رنگارنگ مي‌شد.

سبز و سرخ و آبي و زرد و.

..

شغال مغرور شد و فرمود من طاووس بهشتي‌ام, پيش شغالان رفت.

و مغرورانه ايستاد.

شغالان پرسيدند, چه شده كه مغرور و شادكام هستي؟ غرورداري و از ما دوري مي‌كني؟ اين تكبّر و غرور براي چيست؟ يكي از شغالان فرمود: اي شغالك آيا مكر و حيله‌اي در كار داري؟ يا واقعاً پاك و زيبا شده‌اي؟ آيا قصدِ فريب امت را داري؟
شغال فرمود: در رنگهاي زيباي من نگاه كن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم.

مرا ستايش كنيد.

و گوش به فرمان من باشيد.

من افتخار دنيا و پايه دين هستم.

من نشانة لطف خدا هستم, زيبايي من تفسير عظمت خداوند هست.

ديگر به من شغال نگايشانيد.

كدام شغال اينقدر زيبايي دارد.

شغالان دور او جمع شدند او را ستايش كردند و فرمودند اي والاي زيبا, تو را چه بناميم؟ فرمود من طاووس نر هستم.

شغالان فرمودند: آيا صدايت مثل طاووس هست؟ فرمود: نه, نيست.

فرمودند: پس طاووس نيستي.

دروغ مي‌گايشاني زيبايي و صداي طاووس هدية خدايي هست.

تو از ظاهر سازي و ادعا به بزرگي نمي‌رسي.


48:

يك مرد لاف زن, پوست دنبه‌اي چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبيل خود را چرب مي‌كرد و به مجلس ثروتمندان مي‌رفت و چنين وانمود مي‌كرد كه غذاي چرب خورده هست.

دست به سبيل خود مي‌كشيد.

تا به حاضران بفهماند كه اين هم دليل راستي فرمودار من.

امّا شكمش از گرسنگي ناله مي‌كرد كه‌ اي درغگو, خدا , حيله و مكر تو را آشكار كند! اين لاف و دروغ تو ما را آتش مي‌زند.

الهي, اون سبيل چرب تو كنده شود, اگر تو اين همه لافِ دروغ نمي‌زدي, لااقل يك نفر رحم مي‌كرد و چيزي به ما مي‌داد.

اي مرد ابله لاف و خودنمايي روزي و نعمت را از آدم دور مي‌كند.

شكم مرد, دشمن سبيل او شده بود و يكسره دعا مي‌كرد كه خدايا اين درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چيزي به اين شكم و روده برسد.

عاقبت دعاي شكم مستجاب شد و روزي گربه‌اي آمد و اون دنبة چرب را ربود.

اهل خانه دنبال گربه دايشاندند ولي گربه دنبه را برد.

پسر اون مرد از ترس اينكه پدر او را تنبيه كند رنگش پريد و به مجلس دايشاند, و با صداي بلند فرمود پدر! پدر! گربه دنبه را برد.

اون دنبه‌اي كه هر روز صبح لب و سبيلت را با اون چرب مي‌كردي.

من نتوانستم اون را از گربه بگيرم.

حاضران مجلس خنديدند, اونگاه بر اون مرد دلسوزي كردند و غذايش دادند.

مرد ديد كه راستگايشاني سودمندتر هست از لاف و دروغ

49:

مارگيري در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگيرد.

در ميان برف اژدهاي بزرگ مرده‌اي ديد.

خيلي ترسيد, امّا تصميم گرفت اون را به شهر بغداد بياورد تا امت تعجب كنند, و بگايشاند كه اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگي را از سر راه امت برداشته‌ام و پول از امت بگيرد.

او اژدها را كشان كشان , تا بغداد آورد.

همه فكر مي‌كردند كه اژدها مرده هست.

اما اژدها زنده بود ولي در سرما يخ زده بود و مانند اژدهاي مرده بي‌حركت بود.

دنيا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بي‌جان هست اما در باطن زنده و داراي روح هست.
مارگير به كنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمايش بگذارد, امت از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعيت بيشتري بيايند و او بتواند پول بيشتري بگيرد.

اژدها را زير فرش و پلاس پنهان كرده بود و براي احتياط اون را با طناب محكم بسته بود.

هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم كرد يخهاي تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، امت ترسيدند، و فرار كردند، اژدها طنابها را پاره كرد و از زير پلاسها بيرون آمد, و به امت حمله بُرد.

امت زيادي در هنگام فرار زير دست و پا كشته شدند.

مارگير از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشيمان گشت.

ناگهان اژدها مارگير را يك لقمه كرد و خورد.

اونگاه دور درخت پيچيد تا هستخوانهاي مرد در شكم اژدها خُرد شود.

شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر موقعيتي پيدا كند, زنده مي‌شود و ما را مي‌خورد

50:

شهري بود كه امتش, اصلاً فيل نديده بودند, از هند فيلي آوردند و به خانة تاريكي بردند و امت را به تماشاي اون دعوت كردند, امت در اون تاريكي نمي‌توانستند فيل را با چشم ببينيد.

ناچار بودند با دست اون را لمس كنند.

كسي كه دستش به خرطوم فيل رسيد.

فرمود: فيل مانند يك لولة بزرگ هست.

ديگري كه گوش فيل را با دست گرفت؛ فرمود: فيل مثل بادبزن هست.

يكي بر پاي فيل دست كشيد و فرمود: فيل مثل ستون هست.

و كسي ديگر پشت فيل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فيل مانند تخت خواب هست.

اونها وقتي نام فيل را مي‌شنيدند هر كدام گمان مي‌كردند كه فيل همان هست كه تصور كرده‌اند.

فهم و تصور اونها از فيل مختلف بود و سخنانشان نيز متفاوت بود.

اگر در اون خانه شمعي مي‌بود.

اختلاف سخنان اونان از بين مي‌رفت.

ادراك حسي مانند ادراك كف دست, ناقص و نارسا هست.

نمي‌توان همه چيز را با حس و عقل شناخت

51:

خیلی کار جالبی کردی و من واقعاً لذت بردم؛ ولی حکایتهای صفحه 1و2 از 3 خیلی بهتر بود.


52:

مرسی حميده جان
تو هم اگه داری حکايتی بزار تا يه مجموعه زيبا داشته باشيم
منتظرم

53:

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت .

پدرش جعبه اي ميخ به او داد و فرمود هربار كه عصباني مي شايشان بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد .

طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد .

او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار هست ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد .

او اين مسئله را به پدرش فرمود و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگايشاند كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده هست .

پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و فرمود : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شايشان .

اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن .

ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود .

وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، اون حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند .

تو مي تواني چاقايشاني در دل انساني فرو كني و اون را بيرون آوري .

اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ اون زخم سر جايش هست .

زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك هست .»

54:

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.

برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که اونرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای امت باید جواب همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت سپس صحبت با چ.پان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر اونچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط هست تو اینکار را بکن اگر جواب قانع نماينده ای نشنیدی من رابکش
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و اون کار را (اسمشو نبر را) انجام میدهد سپس چوپان به او میگوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع هست که تو به خاطرش حاضر شدی اونچه را فکر میکردی نجس ترین هست بخوری

55:

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند.

با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند.

يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود فرمود: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي‌آييم و يكي يكي به هستاد مي‌گايشانيم چرا رنگ و رايشانتان زرد هست؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگايشانيم او باور مي‌كند و خيال بيماري در او زياد مي‌شود.

همة شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسي خبرچيني نكند.
فردا صبح كودكان با اين برنامه به مكتب آمدند.

در مكتب‌خانه كلاس درس در خانة هستاد تشكيل مي‌شد.

همه دم در منتظر شاگرد زيرك ايستادند تا اول او داخل برود و كار را آغاز كند.او آمد و وارد شد و به هستاد سلام كرد و فرمود : خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رايشانتان زرد هست؟
هستاد فرمود: نه حالم خوب هست و مشكلي ندارم، برو بنشين درست را بخوان.اما گمان بد در دل هستاد افتاد.

شاگرد دوم آمد و به هستاد فرمود : چرا رنگتان زرد هست؟ وهم در دل هستاد بيشتر شد.

همينطور سي شاگرد آمدند و همه همين حرف را زدند.

هستاد كم كم يقين كرد كه حالش خوب نيست.

پاهايش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند.

زنش فرمود چرا زود برگشتي؟ چه خبر شده؟ هستاد با عصبانيت به همسرش فرمود: مگر كوري؟ رنگ زرد مرا نمي‌بيني؟ بيگانه‌ها نگران من هستند و تو از دورايشاني و كينه، بدي حال مرا نمي‌بيني.

تو مرا دوست نداري.

چرا به من نفرمودي كه رنگ صورتم زرد هست؟
زن فرمود: اي مرد تو حالت خوب هست.

بد گمان شده‌اي.
هستاد فرمود: تو هنوز لجاجت مي‌كني! اين رنج و بيماري مرا نمي‌بيني؟ اگر تو كور و كر شده‌اي من چه كنم؟ زن فرمود : الاون آينه مي‌آورم تا در آينه ببيني، كه رنگت كاملاً عادي هست.

هستاد فرياد زد و فرمود: نه تو و نه آينه‌ات، هيچكدام راست نمي‌گايشانيد.

تو هميشه با من كينه و دشمني داري.

زود بستر خواب مرا آماده كن كه سرم سنگين شد، زن كمي ديرتر، بستر را آماده كرد، هستاد فرياد زد و فرمود تو دشمن مني.

چرا ايستاده‌اي ؟ زن نمي‌دانست چه بگايشاند؟ با خود فرمود اگر بگايشانم تو حالت خوب هست و مريض نيستي، مرا به دشمني متهم مي‌كند و گمان بد مي‌برد كه من در هنگام نبودن او در خانه كار بد انجام مي‌دهم.

اگر چيزي نگايشانم اين ماجرا جدي مي‌شود.

زن بستر را آماده كرد و هستاد رايشان تخت دراز كشيد.

كودكان اونجا كنار هستاد نشستند و آرام آرام درس مي‌خواندند و خود را غمگين نشان مي‌دادند.

شاگرد زيرك با اشاره كرد كه بچه‌ها يواش يواش صداشان را بلند كردند.

بعد فرمود : آرام بخوانيد صداي شما هستاد را آزار مي‌دهد.

آيا ارزش دارد كه براي يك ديناري كه شما به هستاد مي‌دهيد اينقدر درد سر بدهيد؟ هستاد فرمود: راست مي‌گايشاند.

برايشاند.

درد سرم را بيشتر كرديد.

درس امروز تعطيل هست.

بچه‌ها براي سلامتي هستاد دعا كردند و با شادي به سايشان خانه‌ها رفتند.

مادران با تعجب از بچه‌ها پرسيدند : چرا به مكتب نرفته‌ايد؟ كودكان فرمودند كه از قضاي آسمان امروز هستاد ما بيمار شد.

مادران حرف شاگردان را باور نكردند و فرمودند: شما دروغ مي‌گايشانيد.

ما فردا به مكتب مي‌آييم تا اصل ماجرا را بدانيم.

كودكان فرمودند: بفرماييد، برايشانيد تا راست و دروغ حرف ما را بدانيد.

بامداد فردا مادران به مكتب آمدند، هستاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف رايشان او بود عرق كرده بود و ناله مي‌كرد، مادران پرسيدند: چه شده؟ از كي درد سر داريد؟ ببخشيد ما خبر نداشتيم.

هستاد فرمود: من هم بيخبر بودم، بچه‌‌ها مرا از اين درد پنهان باخبر كردند.

من سرگرم كارم بودم و اين درد بزرگ در درون من پنهان بود.

آدم وقتي با جديت به كار مشغول باشد رنج و بيماري خود را نمي‌فهمد.


56:

دنيا اونجور هست كه خودت هستي

پيرمرد رايشان نيمكت نشسته بود و كلاهش را رايشان سرش كشيده بود و هستراحت ميكرد.

سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! امت اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: امت شهر تو چه جوريند؟

فرمود: مزخرف !

پيرمرد فرمود: اينجا هم همينطور

سپس چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :امت شهر تو چه جوريند؟

فرمود: خب ! مهربونند.

پيرمرد فرمود: اينجا هم همينطور !

57:

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت.

دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ.

چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي جواب داد: اين به تو ارتباطي ندارد.

چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گايشانم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.

بعد به مرد نگاه كرد و فرمود : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و فرمود : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي.

من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

سپس حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده هست.

شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته هست.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام.

امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم.

بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از اون زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي فرمود : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو جواب داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم.

آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...


58:

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند .

يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز سپس ظهر يك ساعت رايشان تختش بنشيند .

تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود .

اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش رايشان تخت بخوابد .

اون ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز سپس ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به اون باز مي شد مي فرمود .

اين پارك درياچه زيبايي داشت .

مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند .

درختان كهن منظره زيبايي به اون جا بخشيده بودند و تصايشانري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.

مرد ديگر كه نمي توانست اون ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن اون ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود .

پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه اون مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند .

پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

اون مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد .

حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد



مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار جواب داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد .

چون اون مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .


59:

مرد قايشان هيكل ، در چوب بري هستخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .

روز اول 18 درخت بريد .

رئيسش به او تبريك فرمود و او را به ادامه كار تشايشانق كرد .

روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .

روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد .

به نظرش آمد كه ضعيف شده هست .

نزديكش رفت و عذر خواست و فرمود : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»

رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»

او فرمود : «براي اين كار وقت نداشتم .

تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»

60:

لئوناردو داايشاننچي هنگام كشيدن تابلايشان شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصايشانر مي‌كرد.

كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصايشانر كامل مسيح را در چهره يكي از اون جوانان همسرا يافت.

جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت.

تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داايشاننچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جايشان آبي يافت.

به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر موقعيتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر هست، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داايشاننچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر اون چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رايشانش را ديد و با آميزه‌اي از شفرمودي و اندوه فرمود: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داايشاننچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از اونكه همه چيزم را از دست بدهم.

موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رايشانايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

61:

فرمودگو با خدا

خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم .

به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود.

يكي مال من و يكي مال خدا .

جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم .

خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ...

همه و همه را مي ديدم .



اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا هست .

نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند .

روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .

با ناراحتي به خدا فرمودم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري .

هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .

چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد .

لبخندي زد و فرمود : فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود .

در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

اون جاي پا كه در اون روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من هست ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!

62:

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده هست : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم .

بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ هست من بايد انگلستان را تغيير دهم .

بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم .

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .

اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

63:

میگویند سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم میپرسید و این کار سلطان به مزاق درباریان و خصوصا وزیران او خوش نمی آمد و دنبال موقعيتی میگشتند تا از سلطان گلایه نمايند تا اینکه روزی که همه وزیران و درباریان با سلطان به شکار رفته بودند وزیر اعظم به نمایندگی ازبقیه پیش سلطان محمود رفت و فرمود چرا شما غلامی مانند ایاز را با وزیران خود در یک مرتبه برنامه میدهید و از او در امور بسیار مهم مشورت میطلبید و اسرار حکومتی را به او میگوئید در حالی که او فقط یک غلام ساده هست سلطان فرمود آیا واقعا میخواهید دلیلش را بدانید و وزیر جواب داد بله سلطان محمود هم فرمود پس تماشا کن.
سپس ایاز را صدا زد و فرمود شمشیرت را بردار و برو شاخه های اون درخت را که با اینجا فاصله دارد ببر و تا صدایت نکرده ام سرت را هم بر نگردان ایاز اطاعت کرد سپس سلطان رو به وزیر اولش کرد و فرمود آیا اون کاروان را میبینی که دارد از جاده عبر میکند برو و از اونها بپرس که از کحا می آیند و به کجا میروند وزیر رفت و برگشت و فرمود کاروان از مرو می آید و عازم ری هست
سلطان محمود فرمود آیا پرسیدی چند روز هست که از مرو راه افتاده اند وزیر فرمود نه سلطان به وزیر دومش فرمود برو بپرس وزیر دوم رفت و پس از بازگشت فرمود یک هفته هست که از مرو حرکت کرده اند
سلطان محمود فرمود آیا پرسیدی بارشان چیست وزیر فرمود نه سلطان به وزیر سوم فرمود برو بپرس وزیر سوم رفت و پس از بازگشت فرمود پارچه و ادویه جات هندی به ری میبرند
سلطان محمود فرمود آیا پرسیدی چند نفرند و.....
به همین ترتیب سلطان محمود کلیه وزیران به نزد کاروان فرستاد تا از کاروان اطلاعات جمع کند سپس فرمود حال ایاز را صدا بزنید تا بیاید و ایاز که بیخبر از همه جا مشغول بریدن درخت و شاخه هایش بود آمد.

سلطان رو به ایاز کرد و فرمود آیا اون کاروان را میبینی که دارد از جاده عبور میکند برو و از اونها بپرس که از کحا می آیند و به کجا میروند ایاز رفت و برگشت و فرمود کاروان از مرو می آید و عازم ری هست سلطان محمود فرمود آیا پرسیدی چند روز هست که از مرو راه افتاده اند ایاز فرمود آری پرسیدم یک هفته هست که حرکت کرد ه اند سلطان فرمود آیا پرسیدی بارشان چه بود ایاز فرمود آری پرسیدم پارچه و ادویه جات هندی به ری میبرند و بدین ترتیب ایاز جواب تمام سوالات سلطان محمود را بدون اینکه دوباره ه نزد کاروان برود جواب داد و در پایان سلطان محمود به وزیرانش فرمود حال فهمیدید چرا ایاز را دوست میدارم

64:

جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبانِ دانشمندي زده و بي حرمتي همي كرد.

فرمود: اگر اين نادان نبودي كارِ ايشان با نادانان بدين جا نرسيدي.

دو عاقل را نباشد كين و پيكـار نه دانايــي ستيــزد با سبكســار

اگر نادان به وحشت سخت گايشاند خردمندش به نرمي دل بجايشانــد

دو صاحبــدل نگهدارنـد مايشانــي هميدون سركشي و آزرم جايشاني

و گر بر هر دو جانب جاهلانند اگــر زنجيـر باشـد، بگسلانــند

يكي را زشت خايشاني داد دشنام تحمل كرد و فرمود: اي خوب فرجام

بتر زانم كه خواهي فرمودن، اوني كه دانم، عيبِ من چـون من ندانــي

65:

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گايشانند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به اونجا بروم.

خداوند جواب داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام.

او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.



اما كودك كه همچنان مرّدد بود، ادامه داد:

اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود».



كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم امت چه مي گايشانند درحالي كه زبان اونها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و فرمود : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن هست بشنايشان در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي فرمود اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم برنامه خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني.»

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و فرمود: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.»

در اون هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس اونگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:
«خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»

خداوند او را نوازش كرد و جواب داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را «مادر» صدا كني.»

66:

درود بر شما........
به نظر من این بهترین تاپیک در تالار هم میهن هست .........


بسیار سپسگزارم.........

67:

حكايتهاي آموزنده

روزي پسر و دختري جوان نزد شيوانا آمدند و از او خواستند تا راه حلي براي مشكل عقيده اون دو ارائه دهد.


شيوانا نيم نگاهي به چهره اونها انداخت و از پسر خواست تا مشكل را در كوتاه ترين جمله ممكن برايش توضيح دهد.

پسر فرمود:" من به اين دختر علاقه دارم ولي براي ازدواج عجله اي ندارم و مي گايشانم كه دو زوج بايد قبل از ازدواج مدتي كنار هم باشند تا از ایجاد و خايشان هم سردرآورند و در صورتي كه همديگر را كاملا درك كردند با هم به طور دائم پيمان زناشايشاني ببندند و ...."
شيوانا به ميان حرف پسر پريد و فرمود:" فرمودم در كوتاه ترين جمله ممكن مشكل خود را برايم توضيح دهيد."
اينبار دختر شروع به صحبت كرد و فرمود:" ببينيد! هستاد! اين پسر مدعي هست كه مرا دوست دارد اما براي اثبات عشقش نياز به وقت دارد و تا اين وقت سپري نشده هست او ضروري نمي داند كه با من پيمان زناشايشاني ببندد و..."
شيوانا به ميان حرف دختر پريد و فرمود:" وقتي مي گايشانم كوتاه ترين جمله ممكن منظورم دو يا سه كلمه هست! در دو يا سه كلمه بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"
پسر گايشاني عصباني شده باشد با خشم فرياد زد:" ببين آقا! من صلاح نمي بينم كه فعلا با اين خانم پيمان ابدي ببندم و ...."
شيوانا خونسرد و آرام فرمود:" در دو يا سه كلمه برايم بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"
دختر سرش را پائين انداخت و فرمود:" او مي خواهد با من بازي كند و بعد رهايم كند و...."
شيوانا بي حوصله سرش را تكان داد و فرمود: كوتاه تر ! باز هم كوتاه تر! در دو يا سه كلمه به من بگو كه مشكلتان چيست!؟ "
پسر كه خشمگين شده بود فرياد زد:"آدم زير بار تعهدي مي رود كه ارزشش را داشته باشد و ..."
شيوانا سري تكان داد و فرمود:" اين كوتاه نبود!"

حكايتهاي آموزنده

و دخترك نفس عميقي كشيد و با احتياط خود را از پسر دور كرد و با صدايي پر طنين فرمود:" او ارزش مرا ندارد!"
شيوانا به علامت نفي سرش را به چپ و راست تكان داد و فرمود:" هنوز هم كوتاه نيست!من هنوز نفهميدم مشكل شما چيست!؟"
دخترك سرش را پائين انداخت و شرمزده از شيوانا و پسر همراهش دور شد.

پسر مقابل شيوانا تنها ايستاد و با نگاهي خشمگين به او فرمود: " همه بافته هايم را از هم تافتي! همه جملاتي كه شب و روز در گوشش نجوا كرده بودم را به يكباره آتش زدي و دود كردي! من عمري رايشان مغز اين دختر كار كرده بودم و تو با اين جمله مسخره "كوتاه ترت همه چيز را خراب كردي! از تو منتفرم!"
شيوانا نگاه فروزانش را به چشمان پسر دوخت و فرمود: من منظور شما را نمي فهمم آقا! كوتاه و ساده بگوئيد مشكلتان چيست!؟"
پسربلافاصله ساكت شد و مدتي در نگاه شفاف شيوانا خيره شد و ناگهان گايشاني از چيزي ترسيده باشد.

سراسيمه و وحشتزده از مقابل نگاه شيوانا گريخت!

68:

حكايتهاي آموزنده


روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود.

زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سايشان خانه شتافتند.

وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجايشان آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته هست و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند.

شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
جوان لبخندي زد و فرمود:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده هست.

او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند.

در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد.

و اكنون اون وقت فرا رسيده هست."
شيوانا پوزخندي زد و فرمود:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده هست.

عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.

عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند.

اونها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند.

برخيز و يا به اونها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"
اشك از چشمان جوان سرازير شد.

از جا برخاست.

پوشش هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت.

بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند.

در جريان نجات بخشي از بازايشان دست راست جوان سوخت و آسيب ديد.

اما هيچكس از بين نرفت.


روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد.

شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان فرمود:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" هست.

حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست!"

69:

شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او فرمود:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد.

او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"

حكايتهاي آموزنده

70:

شاه عباس از وزير خود پرسيد:”امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه هست؟”
وزير فرمود:”الحمدالله به گونه اي هست كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!!”
شاه عباس فرمود:”نادان اگر اوضاع مالي امت خوب بود كفاشان مي بايست به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چونكه امت نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت اون راپيدا نما تا كار را اصلاح كنيم.”

71:

شخصی پیش عارفی آمد وبا تضرع فرمود : خواهش می کنم "اسم اعظم " را به من بیاموز .عارف فرمود :آیا تو اهل اون هستی ؟ جواب داد :بلی .

فرمود : برو دروازه ی شهر وهر چه دیدی مرا خبر دار کن .

اون شخص رفت ودر اونجا دید پیرمردی قدری هیزم بار کرده و می آورد .مأ مور پادشاه رسید وپیرمرد را کتک مفصل زد وهیزمش را به زور از او گرفت .
اون شخص نزد عارف آمد وحکایت را بیان داشت .عارف فرمود: اگر تو "اسم اعظم " می داشتی ، با اون پاسپان چه می کردی ؟جواب داد : نفرین می کردم جابه جا سکته کند وبمیرد .عارف فرمود : بدان که اون پیر هیزم فروش خود "اسم اعظم "را به من آموخته واستاد من هست " اسم اعظم " سزاوارکسی هست که استقامت وخویشتن داری او به این درجه ی رحمت وگذشت به ایجاد خدا رسیده باشد .

72:


کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.


يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در اون نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر رايشان زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.


فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...

روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.


مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده فرمود: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی".


کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".


در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله مي كنيم.

اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند.

اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور همچنين گفت تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين !

73:

ممتاسفانه زياد هم مثل پدرش نبود چون فراماسون بود!

74:

گر بر آب رايشان چون خسي باشي!
گر طي العرض كني مگسي باشي!
دل به دست آر تا كسي باشي

75:

روزي حضرت موسي به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را مي‌آفريني و باز همه را خراب مي‌كني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب مي‌آفريني و بعد همه را نابود مي‌كني؟
خداوند فرمود : اي موسي! من مي‌دانم كه اين سؤال تو از رايشان ناداني و انكار نيست و گرنه تو را ادب مي‌كردم و به خاطر اين پرسش تو را گوشمالي مي‌دادم.

اما مي‌دانم كه تو مي‌خواهي راز و حكمت افعال ما را بداني و از سرّ تداوم آفرينش آگاه شايشان.

و امت را از اون آگاه كني.

تو پيامبري و جواب اين سؤال را مي‌داني.

اين سؤال از علم برمي‌خيزد.

هم سؤال از علم بر مي‌خيزد هم جواب.

هم گمراهي از علم ناشي مي‌شود هم هدايت و نجات.

همچنانكه دوستي و دشمني از آشنايي برمي‌خيزد.
اونگاه خداوند فرمود : اي موسي براي اينكه به جواب سؤالت برسي، بذر گندم در زمين بكار.

و استقامت كن تا خوشه شود.

موسي بذرها را كاشت و گندمهايش رسيد و خوشه شد.

داسي برداشت ومشغول درو كردن شد.

ندايي از جانب خداوند رسيد كه اي موسي! تو كه كاشتي و پرورش دادي پس چرا خوشه‌ها را مي‌بري؟ موسي جواب داد: پروردگارا ! در اين خوشه‌ها، گندم سودمند و مفيد پنهان هست و درست نيست كه دانه‌هاي گندم در ميان كاه بماند، عقل سليم حكم مي‌كند كه گندمها را از كاه بايد جدا كنيم.

خداوند فرمود: اين دانش را از چه كسي آموختي كه با اون يك خرمن گندم فراهم كردي؟ موسي فرمود: اي خداي بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درك عطا فرموده‌اي.
خداوند فرمود : پس چگونه تو قوة شناخت داري و من ندارم؟ در تن خلايق روحهاي پاك هست، روحهاي تيره و سياه هم هست.

همانطور كه بايد گندم را از كاه جدا كرد بايد نيكان را از بدان جدا كرد.

خلايق جهان را براي اون مي‌آفرينم كه گنج حكمتهاي نهان الهي آشكار شود.
*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرينش انسان و جهان آشكار كرد پس اي انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمايان كن.


مثنايشان

76:

زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد.

حضرت ابراهیم از او پرسید:

زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور فرمود: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم!

ابراهیم(با خنده) فرمود: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟

زنبور فرمود: چرا می خندی یا ابراهیم؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند اون هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم

77:

راست فرموده

78:

فقط برای خودت
روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او فرمود که می خواهد در کمترین وقت ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد.

شیوانا تبسمی کرد و فرمود: برای چه این قدر عجله داری!؟


پسرک جواب داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به اون ها به خود ببالم!

شیوانا تبسمی کرد و فرمود: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت.

سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد.

ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل هستاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!


مرد سرش را پایین انداخت و با شرم فرمود: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست.

می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم.

بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و فرمود: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری.

تو هستاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و اون را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!

79:

لیاقت اشک
حكايتهاي آموزنده

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت .

شیوانا از مقابل اونها عبور کرد .

وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن فرمود : همسرم جوان هست و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی هست و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد فرمود :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.


80:

روزي زني نزد شيوانا هستاد معرفت آمد و به او فرمود که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده هست و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي نمايد؟! " زن جواب داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي نمايد!" شيوانا تبسمي کرد و فرمود:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و فرمود:" به مرد زندگي اش مشکوک شده هست.

او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه هست صميمي شده هست.

زن به شيوانا فرمود که مي ترسد مردش را از دست بدهد.

شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او نقل دهد.

روز بعد زن نزد شيوانا آمد و فرمود شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.


شيوانا تبسمي کرد و فرمود:" نگران مباش! مرد تو مال توست.

آزارش مده و بگذار به کارش برسد.

او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و فرمود:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلايشان شوهرم را مي گرفتم.

او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه اون هست که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده هست و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و وقت را دشنام مي داد.

شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن فرمود:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برايشاند.

حتماً بلايي سر شوهرت آمده هست!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند.

ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد.

اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.


سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند.

او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند.

مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف فرمود که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند.

شيوانا لبخندي زد و فرمود:" اين مرد هنوز نگران هست.

پس هنوز قابل اعتماد هست و بايد حرفش را باور کرد."


بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود.

يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد.

شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور هست؟! "

زن با تبسم فرمود:" هنوز نگران من و فرزندانم هست.

بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"

81:

مردي را زني بود و بر اون زن عاشق بود و يك چشم اون زن سپيد بود و شايشان را از اون عيب خبر نبود.

چون مرد را روزگار برآمد و مراد خايشانش بسيار ازو بيافت و عشق كم گشت، سپيدي بديد.
زن را فرمود: «اون سپيدي در چشم تو كي پديد آمد؟»
زن فرمود: «اونگه كه محبت ما در دل تو نقصان گرفت.»

82:

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت .

پدرش جعبه اي ميخ به او داد و فرمود هربار كه عصباني مي شايشان بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد .

طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد .

او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار هست ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد .

او اين مسئله را به پدرش فرمود و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگايشاند كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده هست .

پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و فرمود : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شايشان .

اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن .

ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود .

وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، اون حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند .

تو مي تواني چاقايشاني در دل انساني فرو كني و اون را بيرون آوري .

اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ اون زخم سر جايش هست .

زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك هست

83:




مرسي
اينو فرمودي
يااد يه حقيقته اموووزنده تر افتااادم...


يه دوستي داشتم ...به اسم نگار...كه عاادتي كه داشت اين بوددد....خيلي زووود عااشق ميشد...


خيلي زوود فراموش مي كرد....

و اون اوطور كه من مي دونم عاشق هر مردي كه تو زنديگش ديده بووود حداقل براي يك بار شده بوووود..........


بعد چندي باا خودش برنامه گذاشت...عاشق هر كي ميشه...يه برگ سبز لاي كتاب بزاره...
روز هاا گذشت..

روزي من داشتم به دوستي مي فرمودم كه عشق مي ايد و مي رود ...

و تو در اين پرسه عوض ميشايشان...



نگار كه كه نزديك ما نشسته بوود شنيد ووووو..كتابچه ي برگ هاي خشك شده اش را دراااورد وفرمود....پس چطور من باا اين همه سووودايي عوض نشدم........


ان دوست فرمود...تو عوض شده اييي..چيزي درون تو شكسته هست...

انگار كه ديگر دختر نيستي....


فرمود من فقط ان هااا رو دوست اشتم...كارر به اون جاا ها ...

فرمود...برگ هاي تازه جوانه زده ي چنار..كه به اندازه ي دو بند انگشت توو بيشتر رشد نكردند..لاي اين كتااب...

چه زود قهوره اي شدند..........

84:

گابریل گارسیا مارکز رمان نویس مشهور جهان میگوید


حكايتهاي آموزنده

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد هست و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي هست كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در اون نيست كه كاري را كه دوست داريم اجرا کنيم ؛ بلكه در اين هست كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 % از زندگي چيزهايي هست كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 % اون هست كه چگونه نسبت به اون واكنش نشان مي دهند
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيرايشان كوركورانه بد ترين دشمن ايشان هست
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد سپس خوردن اونچه لازم هست ، اونچه را نيز كه ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد هست
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس هست ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض اونكه گمان كرد رسيده شده هست ، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت برنامه گرفتن بزرگترين لذت دنيا هست
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

85:

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.

سر ميز يک سبد سيب بود که روى اون نوشته بود: فقط
يکى برداريد.

خدا ناظر شماست
.

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود.

يکى از بچه‌ها رايشانش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد!
خدا
مواظب سيب‌هاست.

86:

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.



معلم فرمود: از نظر فيزيکى غيرممکن هست که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار
عظيم‌الجثه‌اى هست امّا حلق بسيار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.

اين از نظر فيزيکى غيرممکن هست
.

دختر کوچک فرمود: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم فرمود: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک فرمود: اونوقت شما ازش بپرسيد.

87:

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد..

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش فرمود: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شايشان، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و فرمود: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

88:

******

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد.

معلم هم داشت همه بچه‌ها را
تشايشانق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم فرمود: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد
: اين احمده، الان دکتره.

يا اون مهرداده، الان وکيله
.

يکى از بچه‌ها از ته کلاس فرمود: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

89:

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد.

براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود فرمود
بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها فرمودند: بله

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟

يکى از بچه‌ها فرمود: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

90:

می‌گویند روزی ملانصرالدین به همسرش فرمود:

برایم شیرینی درست كن كه تعریف اون را فراوان از ثروتمندان شنیده‌ام.



همسرش می‌گوید آرد گندم نداریم.

ملا می‌گوید آرد جو هستفاده كن.



همسرش می‌گوید شیر هم نداریم.

ملا جواب می‌دهد: به جایش آب بریز.



همسر ملا می‌گوید: شكر هم نداریم.

ملا جواب می‌دهد: شكر نمی‌خواهد.



همسر ملا دست به كار می‌شود و با آرد جو و آب به اصطلاح شیرینی می‌پزد.



ملا سپس خوردن، قیافه‌اش درهم‌ می‌رود و می‌گوید:
چه ذائقه بدی دارند این ثروتمندها

91:


روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد.

در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده هست.

از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ فرمود: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم .

پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ فرمود: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند.

دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند.

سوم اون كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند اجرا کنند «ان‏ شاء الله» مى ‏گايشانند ، چهارم از اين خصلت ها اون هست كه هستغفار از گناهان مى‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم اون كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گايشانند.
منبع

92:

با سلام
من چند تا سوال برام پیش اومد که اگه جواب بدید ، ممنون میشم ، چون توی منبع ذکر شده هم چیزی نبود...
1.

این داستان از کجا اومده ؟؟؟

2.

از داستان معلومه که انگار در دنیا یک شیطان وجود داشته و داره ؟ آیا واقعا این طوره ؟؟؟

3.آیا هر کسی که این 6 کار ساده رو انجام بده ، پدر شیاطین رو در آورده ؟؟؟ آیا شیاطین انقدر بدبخت و ذلیلن ؟؟؟
ممنون میشم اگه جواب منطقی بدید ...

93:

زاغکی قالب پنیری دید /به دهن بر گرفت و زود پرید
..........
........

زاغ می خواست قار قار کند تا که اوازش اشکار کند/طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود

94:

آورده اند كه روزي موسي در بيابان به چشمه اي آب رسيد .

از فرط تشنگي مشتي آب پر كرد تا بنوشد .

در اون كرمي ديد بسيار ريز و چندش آور .

آب بر زمين ريخت و از خداوند پر سيد تو اين كرم بهر چه آفريدي .


خداوند جواب داد .

قبل از تو همين كرم از من پرسيده بود تو اين موسي را بهر چه آفريدي و از تو شكايت مي كرد كه چرا آسايش او را برهم زدي .




59 out of 100 based on 44 user ratings 169 reviews

@