دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)


دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)



دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)
جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.

وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.

پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم برنامه داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است. اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره. جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.

جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.

هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:

«به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد. گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد.

جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود. ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد برنامه خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.

جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد. هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت. مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد. بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود.



اشعار محمد خلیل مذنب (جمالی)

1:

اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول هست، همانا شاهکار او کتاب مثنايشان يا به عبارت کامل تر "مثنايشان معنايشان" هست.


آیا این درخواست عاشق از معشوق رواست؟.....
در اين کتاب که شايد گاهي معاني مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته هست.


رونمایی از نامه‌ای درباره «غرور و تعصب» بعد از 200 سال!
اونچه به زيبايي و جانداري اين کتاب اين کتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست که نقل گشته.


ابتهاج
الهام نمايند مثنايشان شاگرد محبوب او "چلبي حسام الدين" بود که اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترک، هست.


ابتهاج
مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که سپس تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد، بجاي ايشان بجانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات هستاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت.


ابتهاج
ايشان با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنايشان هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش هست.


ابتهاج
پس او را تشايشانق و ترغيب به نظم کتاب مثنايشان کرد و هستاد در پيرايشان از اين راهنمايي حسام الدين دفتر اول مثنايشان را بر طبق تلقين ايشان برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه اون دو سال وقفه برداشت.


ابتهاج
ولي به سال 662 هجري هستاد بار ديگر بکار سرودن مثنايشان پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد.



بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و هستادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکي يافت ميشود.

ايشان از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوهً مولانا متوفي سال 710 هجري بود.

همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا در "مثنايشان ولد" مندرج هست که در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنايشان معنايشان.

مؤلف اون سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت.

نيز از همين شخص يک مثنايشان عرفاني بنام "ربابنامه" در دست هست.»

از شروح معروف مثنايشان در قرنهاي اخير از شرح مثنايشان حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنايشان شادروان هستاد بديع الوقت فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام ايشان ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنايشان چاپ و منتشر شده هست.

و همينطور شرح مثنايشان علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.



عابدين پاشا در شرح مثنايشان اين دو بيت را به جامي نسبت داده که درباره جلال الدين رومي و کتاب مثنايشان سروده:

اون فـريــدون جــهـــان مــعــنـــايشان بس بود برهان ذاتش مثنايشان

من چه گايشانم وصف اون عالي نيست پيغمبر ولي دارد کتاب

شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نايشانسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري درباره مثنايشان معنايشان مولايشان چنين سروده هست:

من نمي گايشانم که اون عالي
هست پيغمبر، ولي دارد کتاب

مـثــنــايشان او چــو قــراون مــــدل
هادي بعضي و بعضي را مذل

2:

ميگايشانند روزي اتابک ابي بکر بن سعد زنگي از سعدي مي پرسيد: "بهترين و عالي ترين غزل زبان فارسي کدام هست؟"، سعدي در جواب يکي از غزلهاي جلال الدين محمد بلخي (مولايشان) را ميخواند که مطلعش اين هست:

هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست
ما بفلک ميرايشانم عزم تماشا کراست

3:

يـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا
يـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا

نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی
سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا

نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی
مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا

قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی
قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا

حجره خورشيد تـوئی , خانـه ناهيـد تـوئی
روضه اوميد تـوئی , راه ده ای يار مـرا

روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی
آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده اين بار مـرا

دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی
پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا

اين تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی
راه شـدی تا نبـدی , اين همه فرمودار مـرا

4:

مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا
زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم

گفــت که : ديوانه نه ، لايق اين خانه نه
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم

گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی
گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم

گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی
جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم

گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری
شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم

گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

فرمود مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم

فرمود مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن
فرمودم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم

شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بر ديم سبق
بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم

از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ اون شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

*****

5:

ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم

باز آمدم , باز آمدم , از پيش اون يار آمدم
در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم
چندين هزاران سال شد تا من بفرمودار آمدم

اونجا روم , اونجا روم , بالا بدم بالا روم
بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم
دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين
اونجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم
من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست
ورنه ببازارم چه کار ايشانرا طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی
کندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

6:

فرمود ليلي را خليفه کان تايشان ?
کز تو مجنون شد پريشان و غايشان
از دگر خوبان تو افزون نيستي
فرمود خامش چون تو مجنون نيستي
هر که بيدار هست او در خواب تر
هست بيداريش از خوابش بتر
چون به حق بيدار نبود جان ما
هست بيداري چو در بندان ما

7:

دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)
مولانا جلال الدين محمد بلخي

مولانا جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود.

در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت .

» جلال الدين « را ستايش كرد .

وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.
پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز اونجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصريه عازم مكه شد.

وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در اون شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در اون شهر ماند و به ارشاد ایجاد ميپرداخت.
جلال الدين محمد پس از ايشان در حالي كه بيش از24 سال از عمرش نمي گذشت بر مسند پدر نشست و به ارشاد ایجاد پرداخت .

در اين هنگام برهان الدين محقق ترمذي كه از تربيت يافتگان پدرش بود, به علت هجوم تاتار به خراسان و ايشانراني اون سرزمين به قونيه آمد و مولانا او را چون مراد و پيري راه دان برگزيد و پس از فوت اين دانا مدت 5 سال در مدرسه پر خود به تدريس فقه و ساير علوم دين مشغول شد .

تا اونكه در سال 642 هجري به شمس تبريزي برخورد .
شمس و افادات معنايشان او در مولانا سخت اثر كرد .

مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود .

ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك فرمود ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .
شمس بيش از سه سال در قونيه نماند وبه عللي كه به تفضيل در شرح احوال مولانا بايد ديد .

شبي در سال 645 ترك قونيه فرمود وناپديد شد .

مولانا در فراغ او روز گار ي بس ناروا گذراند وچون از ايشان نا اميد شد دل به وپس از او به حسام الدين چلپي سپرد و به در خواست او به سرودن اشعار مثنايشان معنايشان مشغول شد.

و اشعار اين كتاب را به حسام الدين عرضه ميكرد, تا اينكه سر انجام در اوايل سال 672 هجري به ديدار يار شتافت.

مولانا در وقتي مي زيست كه دوران اوج ترقي و درخشش تصوف در ايران بود.

در طي سه قرن پيش از روزگار زندگي او, درباره اقسام علوم ادبي , فلسفي , ديني و غيره به همت دانشمندان و شاعران و نايشانسندگان نام آور ايراني مطالعات عميق انجام گرفته وآثار گرانبهايي پديد آمده بود.
شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي , عنصري , ناصر خسرو , مسعود سعد , خيام ,انوري ,نظامي ,خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه وقت زندگاني مولايشان هست , به كمال خود رسيده بود.

شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي , عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه , منطق الطير , مصيبت نامه , اسرار نامه و غيره پديد آمده بود.
مولايشان را نمي توان نماينده دانشي ايشانژه و محدود به شمار آورد.

اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم .

زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام هستادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب اونها در جامعه شعرگامهاي پايه ي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعاليو ذوق سرشار, بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
شهرت بي مانند مولايشان بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب هست كه ايشان گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي هست دل اگاه, شاعري هست درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري هست پايشانا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيايشان , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجايشان كمال و ارام و برنامه فرا مي خواند.

اونچه مولانا ميخواهد تجلي ایجاد و خايشان انساني در وجود آدميان هست كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به ایجاد و عشق و محبت و ايثا و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد.
هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي هست كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب اونها برنامه ميدهد.

داستان بهانه اي هست تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد.
در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده هست.

از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ فرمود: اونكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد.

صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو وتولدي ديگر به شمار مي آورند.
چکيده مطالب:
نام: جلال الدين محمد بلخي رومي
نام پدر: بهاء الدين الولد سلطان العلماء
تاريخ و محل تولد: ۶ ربيع الاول ۶۰۴-- بلخ
مهمترين وقايع زندگي مولانا:
۵سالگي خانواده اش بلخ را به قصد بغداد ترک کردند.
۸سالگي از بغداد به سايشان مکه و از اونجا به دمشق و نهايتاْ به منطقه اي در جنوب رود فرات در ترکيه نقل مکان کردند.
۱۹ سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد و دوباره به قونيه (محلي در ترکيه امروزي) رفت.
۳۷ سالگي در روز شنبه ۲۶ جمادي آلخر ۶۴۲ ه.ق با شمس ملاقات کرد.
۳۹ سالگي در ۲۱ شوال ۶۴۳ شمس قونيه رو ترک کرد.
معروفترين کتابهاي مولانا:
ديوان شمس- مثنايشان معنايشان- فيه ما فيه
تاريخ و محل فوت:
در غروب روز ۵جمادي الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگي در قونيه فوت کرد که الان مقبره اين شاعر برزگ قرن ششم در قونيه (ترکيه امروزي) مي باشد که محل زيارت عاشقان و شيفتگان اين شاعر برزگ هستند.


8:


پدر عرفان جهان
بجوشید , بجوشید , که ما اهل شعاریم ***** بجز عشق , به جز عشق , دگر کار نداریم
درین خاک , درین خاک , درین مزرعه پاک ***** بجز مهر , بجز عشق , دگر تخم نکاریم
چه مستیم , چه مستیم , از اون شاه که هستیم ***** بیایید , بیایید , که تا دست برآریم
چه دانیم , چه دانیم , که ما دوش چه خوردیم **** که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید , مپرسید , ز احوال حقیقت **** که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وز اون باده نخوردید **** چه دانید , چه دانید , که ما در چه شکاریم
نیفتیم برین خاک ستان ما نه حصیریم **** بر آییم برین چرخ که ما مرد حصاریم
.............................................
ز خاک من اگر گندم بر آید ***** از اون اگر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردد **** تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت **** تو را خر پشته ام رقصان نماید
میا بی دف بر گور من برادر **** که در بزم خدا غمگین نشاید
.............................................
عاشق همه سال مست و رسوا بادا **** دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری , غصه هر چیز خوریم **** چون مست شدیم هر چه بادا بادا
.............................................
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم **** نه ازینم نه از اونم من از اون شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم **** نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم **** نه از خاکم نه ز آبم نه ازین اهل وقتم
خرد پوره آدم چه خبر دارد ازین دم **** که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن **** که ازین ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گرچه که خوب هست قفس جان تو چوب هست **** برم از من که بسوزی که زبانه ست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم **** حذر از تیر خدنگم که خدایی ست کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم **** نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم **** به روان همه مردان که روان هست روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد **** به گلستان حقایق گل صد برگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت **** ز سر پا بنشانم که ز داغت بنشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شفرمودی **** چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم **** همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
.............................................
ای‌ قوم‌ به‌ حج‌ رفته‌ کجائید کجائید؟ **** معشوق‌ همین‌ جاست‌ بیایید، بیایید
معشوق‌ تو همسایه‌ دیوار به‌ دیوار **** در بادیه‌ سرگشته‌ شما در چه‌ هوایید
گر صورت‌ِ بی‌صورت‌ معشوق‌ ببینید **** همه‌ خواجه‌ و هم‌ خانه‌ و هم‌ کعبه‌ شمایید
.............................................
چه‌ تدبیر ای‌ مسلمانان‌ که‌ من‌ خود را نمی‌دانم‌ **** نه‌ ترسا نه‌ یهودی‌ام‌ نه‌ گبر و نه‌ مسلمانم‌
نه‌ شرقی‌ام‌ نه‌ غربی‌ام‌، نه‌ علوی‌ام‌ نه‌ سُفلی‌ام‌ **** نه‌ زارکان‌ِ طبیعی‌ام‌ نه‌ از افلاک‌ِ گردانم‌
نه‌ از هندم‌ نه‌ از چینم‌ نه‌ از بلغار و مغسینم‌ **** نه‌ از ملک‌ِ عراقینم‌ نه‌ از خاک‌ِ خراسانم‌


جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولايشان يا مولانای بلخی ( رومی اشتباه میباشد ) يکي از بزرگترين مشاهیر ایران و پدر عرفان جهان بشمار مي رود.

خانواده ايشان از خاندانهاي محترم بلخ در خراسان بزرگ ایران بود و گايشانا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سايشان مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.


ايشان در سال 604 هجري در بلخ خراسان ولادت يافت.

چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد.

از راه بغداد به مکه رفت و از اونجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در اونجا مقيم شد.

هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.

مولانا روحیه عرفان ایرانی و اندیشه پاک را از عطار و شمس فرا گرفت و به زیباترین شکل ممکن اون را زنده نمود و جهان را از این باور سیراب کرد .


پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به اون شهر آمده بود شاگردي کرد.

سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين صائب تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود.

اونگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از ايشان انتشار يافت و به اسم طريقه مولايشانه معروف شد.

خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در اونجا به ارشاد امت پرداخت.

اون خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين پايه تصوف بشمار رفت و از اون پس تا اين وقت اون خانقاه و اون سلسله در قونيه باقي هست و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد.

جلال الدين محمد مولايشان همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد.

ايشان يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان هست.

در ميان شاعران و عارفان ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود.

آثار ايشان به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده هست.

اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود.

يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست.

سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم برنامه داده هست.

اشعار ايشان به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي هست و اونرا "مثنايشان معنايشان" نام نهاده هست.

اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي اون شامل 25632 بيت هست، به شش دفتر منقسم شده و اون را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند.

دفاتر شش گانه اون همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک هست که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در اون آورده هست و اون را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده هست به نظم درآودره.

جلال الدين مولايشان هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار نیشابوری که از عارفان بزرگ ایران بودند ، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده هست و حسام الدين اونها را مي نوشته.

نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله اونرا گرفته و پس از اون بقيه را سروده هست.

قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري هست شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب اون غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف هست.

گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده هست و در ميان اون همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده هست، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.


جلال الدين بلخي پسري داشته هست به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد ايشان را ادامه داده هست.

ايشان از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده هست در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده هست.

نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنايشان بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنايشان معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست.

ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.


9:


عبدالرحمن جامي مينايشانسد:

بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند.

يکي از اون کودکان با ديگري فرموده باشد که بيا تا از اين بام بر اون بام بجهيم.

جلال الدين محمد فرموده هست: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سايشان آسمان بپريم.

و در اون حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، سپس لحظه اي رنگ ايشان ديگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و فرمود: اون ساعت که با شما سخن مي فرمودم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند .
و گايشانند که در اون سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد.

و گايشانند که در اون وقت که (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مکه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به ايشان داده بود و اون پيوسته با خود مي داشت.....
فرموده هست که: مرغي از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همينطور اگر کسي درايشانش شود و به کمال درايشانشي نرسد، اما اينقدر باشد که از زمره ایجاد و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبکبار گردد.....
يکي از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تنگي از دل نهادگي بر اين عالم هست.

مردي اونست که آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي که بنگري و هر مزه يي که بچشي داني که به اون نماني و جاي ديگر رايشان هيچ دلتنگ نباشي.

و فرموده هست که آزاد مرد اون هست که از رنجانيدن کس نرنجد، و جوانمرد اون باشد که مستحق رنجانيدن را نرنجاند.


مولانا سراج الدين قونيايشان صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولايشان خوش نبوده.

پيش ايشان تقرير کردند که مولانا فرموده هست که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند.

يکي را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعي از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته اي؟ اگر ابرنامه کند او را دشنام بسيار بده و برنجان.

اون کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين فرموده ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؟! فرمود: فرموده ام.

اون کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و فرمود: با اين نيز که تو مي گايشاني هم يکي ام.

اونکس خجل شده و باز گشت.

شيخ رکن الدين علاءالدوله سمناني فرموده هست که مرا اين سخن از ايشان به غايت خوش آمده هست.


از ايشان پرسيدند که درايشانش کي گناه کند؟ فرمود: مگر طعام بي اشتها خورد که طعام بي اشتها خوردن، درايشانش را گناهي عظيم هست.

و فرموده که در اين معني حضرت خداوندم شمس الدين تبريزي قدس سره فرمود که علامت مريد قبول يافته اونست که اصلا با امت بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسير در زندان.


و در مرض اخير با اصحاب فرموده هست که: از رفتن من غمناک مشايشاند که نور منصور رحمهالله تعالي سپس صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلي کرد و مرشد او شد، و فرمود در هر حالتي که باشيد با من باشيد و مرا ياد کنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي که باشم.


10:


دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)
تندیس مولانا جلال الدین محمد بلخی در شهر اهواز


دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)
آرامگاه مولانا جلال الدین محمد بلخی در قونیه - ترکیه
و کلام آخر
در پایان باید متذکر شد که جهان از دیدگاه بزرگ مولانا به شفرمود آمده هست و به همین جهت یونسکو سال 2007 را نیز به نام مولانا بلخی نام گذاری نموده هست .

سال 2003 نیز سال زرتشت فیلسوف نام گذاری شده بود .

غرب به درستی می داند که ایران زادگاه فرهنگ و تمدن جهان هست ولی از عنوان درست اون خودداری می نماید .

ساخت فیلم موهن 300 آمریکا یا اسکندر ملعون و جعل نام خلیج فارس توسط انگلستان و آمریکا و اعراب و ادعای اعراب برای جزایر سه گانه ایران و برپایی نمایشگاه دروغین امپراتوری شیطانی ایران توسط انگلستان و .

.

.

از این موارد متجاوزانه در جهت تغییر چهره تمدن ایران بر پایه دروغ هست .

یکی از معضلات فرهنگی کنونی ایران زمین سرقت مشاهیر و فرهنگ و تمدن ماست .

شاید کوتاهی و سهل انگاری ما مهم ترین عامل چنین وقایعی باشد .

ترکیه کشور همسایه ایران و به عبارتی امپراتوری متلاشی شده و متجاوز عثمانی که بارها کشور ما را مورد تاخت و تاز برنامه داد , امروز دست بر روی این عارف بزرگ ایرانی گذاشته هست و مولانای بلخی را به دلیل اونکه در قونیه ترکیه وفات یافته هست از مشاهیر ترک می خواند ! جای بسی شگرفی و کوته فکری هست که حتی 1% بخواهیم مولانا را ترک نژاد از ملت عثمانی ها بخوانیم .

زادگاه هر فرد معرف ملیت اوست .

در ثانی مولانا کتابش را نیز به پارسی برای جهان باقی گذاشت و مایه تاسف هست که کسانی بخواهند برای کشور مجهول الهویه خود که حتی تا پیش از عثمانی ها یکی از ایالات ایران بوده هست امروز دست به سرقت فرهنگی و بزرگان ایران بزند .

الگوی رفتاری مولانا همگی هم مینهانش منجمله عطار نیشابوری بوده اند و هیچ سنخیتی با ترکان عثمانی وجود ندارد .

درست مانند این هست که شخصی برای زندگی از ایران به
کشور دیگری برود و پس از مدتی اونجا بدرود حیات بگوید و در پایان وی را از اون سرزمین بخوانند ! به هر روی این حرکات بی ثمر هیچ نتیجه ای به جز نشان دادن ماهیت پوچ این کشورها ندارد .

درست مانند اعراب که ابوریحان بیرونی و ابن سینا ایران را از مشاهیر عرب خوانده اند ! آری ما از ملت دون پایه و بدوی عرب انتظاری بیش از این نداریم و اگر ترکان عثمانی نیز بخواهند از تازیان پیروی نمايند و برای خود ماهیت دروغین بسازند ملت ایران جواب اونان را خواهند داد .

متاسفانه برخی از برداران تاریخی و خونی ما در افغانستان دست به چنین جعلی زده اند و مولانا را از مشاهیر افغانستان معرفی کرده اند ولی گویا این افراد نمیدانند در روزگار مولانا کشوری به نام افغانستان در هیچ کجای گیتی وجود نداشته هست ؟ افغانستان بخشی از خراسان بزرگ ایران بوده هست و همگی بخشی از ملت ایران محسوب میشده ایم .

تخارستان - بدخشان و بامیان و .

.

.

همگی بخشی از خراسان بوده اند که متاسفانه با نیرنگ های روس و انگلیس تبدیل به کشوری به نام افغانستان می شوند وگرنه ما همگی بخشی از ملت آریایی ایران هستیم .

خود مولانا نیز در نوشته هایش میگوید که ما از اندیشه های دگر بزرگان ایران همچون عطار و سنائی به چنین مقامی رسیدیم :

من اون مولاي رومي ام که از نطقم شکرريزد ****وليکن در سخن فرمودن غلام شيخ عطارماونچه فرمودم از حقيقت ايعزيز **** اون شنيدستم هم از عطار نيزعطار شيخ ما و سنائيست پيشرو **** ما از پسسنائي و عطار آمديم

شوربختانه برخی از دستگاه های تبلیغاتی ضد ایرانی بر طبل "مولانای رومی" میکوبند .

مولانا بلخی بوده هست و مهاجرت به کشوری دیگر دلیل رومی بودن وی نیست .

به هر روی بزرگان هر سرزمینی تا ابد جزوی از فرهنگ و تمدن اون سرزمین هستند و با چنین حرکات عوام فریبانه و مضحکی ریشه و تمدن کشوری بزرگ مانند ایران هرگز تغییر نخواهد کرد .

شایسته هست برای مقابله با این هجمه ضد ایرانی بیگانگان - دول وقت ایران با هر اندیشه و باوری که هستند با تمام قدرت با این حرکات مبارزه فرهنگی نمايند .

ایجاد دانشگاه با نام مولانای بلخی , فرهنگستان , بنیاد ها و حتی نامه به ساوقتهای جهانی برای یادآوری ایرانی بودن مولانا و برخورد با جاعلین این سرقت فرهنگی یکی از این راهکارهاست تا ملت ایران با فراموشی این بزرگان راه را برای متجاوزان فرهنگ و تمدن ایران نگشایند .


11:

سلام

دوستان هم مولانا وهم فردوسي بزرگ از شيعيان خاص و ايرانيان اصيل بوده اند

گرچه هنر وعلم ودين مرز نمي شناسد

لطفا لطف كنيد واز اشعار زيبا و دلنشين اونان نقل كنيد تا هم لذت و آرامش روان و هم

پروازي به عوالم بالاتر داشته باشيم

12:


dooste azize topice jalebi ro start zadin edameh bedin moafagh bashin ziad felan be bahs hash napardazin ke topik monharf besheh


در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده اون کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران تیزی تیغ بران
نری جمله نران با عشق کند آید
در راه رهزنانند وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رستم سرآمد تا دست برگشاید
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرونگیرد
غم‌های عالم او را شادی دل فزاید
دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
در عشق جوی ما را در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره دررباید

13:

با درود به دوستان گرامی

اگر بخواهیم بزرگانی چون فردوسی و مولوی و شمس و ...

را با برداشتهای سطحی و عوامانه و با زدن برچسب های حقیرانه ای چون گرایش یه این دین و اون عقیده و غیره بازشناسیم در واقع کاری جز کاستن از مقام و منزلت ایشان و خوار داشت اندیشه های بزرگشان نکرده ایم.


این گرامیان اگر در ظاهر متابعتی (از شرع) هم می نمودند نه به خاطر تعلق خاطر ایشان به این و یا اون فرقه بوده هست بلکه به خاطر حفظ و نمود وجهه امتی و حرمت آیین امتان می بوده و در واقع مصلحت روزگار چنین می طلبیده هست که چنان می نموده اند.
همانگونه که شمس تبریزی خود نیز فرموده هست:
http://forum.hammihan.com/showpost.p...4&postcount=23
http://forum.hammihan.com/showpost.p...6&postcount=24

14:

دوستان گلم
پستهاي من توسط خودم پاك شد
شما در اين بحث ادامه دهيد
زين پس من نظاره گر خواهم بود
و از فرمايشات شما هستفاده خواهم كرد

و يك عذر خواهي از رونين و lito
به سبب تنشي كه ناخواسته ايجاد شد

15:

روزها فکر من این هست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

ای خوش اون روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم


از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟-
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا!

یا چه بوده هست مراد وی از این ساختنم!

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم--

اون که آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

16:

من سببی برای عذر خواهی از جانب شما نمی بینم؛
آیا جریان دیگریست یا پستی زده اید که من ندیده ام و از بابت اون هست؟
من اگر نکته ای را گوشزد نمودم به جهت آشنایی بیشتر شما و دیگر دوستان بوده هست.
مثلا در مورد غیبت شمس الحق سخنی را فرموده بودید که من در هیچ جایی چنین چیزی را ندیده بودم و روایت های دیگری را در این مورد خوانده ام که اگر مجالی یافتم در تاپیک مروبطه اش برنامه خواهم داد،پس دوست عزیز فکر می کنم منابعی که در اختیار داشته اید اندکی دچار اشکالات و اضافاتی چون داخل شدن سلایق و عقاید نویسنده اش باشد.

مطلب دیگر اینکه دوست عزیز آیا میدانستید که اظهار فروتنی بیش از اندازه ناشی از تکبرو تعارضات درونی می باشد که اینگونه خود را می نمایاند؟!

17:

با توجه به رویکرد جدی به عرفان در غرب ،
خانه ی مولانا اقدام به گشایش دفتری
در نیویورک در فاصله اندکی از ساختمان ساوقت ملل متحد کرد.


18:

من مسـت و تـــو دیــــوانـــه مـــا را کـــه بـــرد خـانـه
صــد بــــار تـــرا فرمودـــم کــم خــور دو سـه پـيـــمـانـه
در شــهر يـکـــي کـــس را هشـيــار نـمي بـيـــنـــم
هــــــر يـک بـتر از ديــــگــر شـوريـــده و ديـــــــوانــــه
جـانــــــا بــه خــــرابــــات آ تا لـذت جــان بــــيــنـــي
جان را چه خوشي باشـد بي صحبــــــت جـــانــانه
هــر گوشه يـکي مـستي دستـي زده بـر دستـــي
وان ســـاقي هــر هستي بـــا ســــاغـر شاهانـــــه
تـــو وقـــف خــــرابـــــاتــي دخلت مي و خرجت مي
زيـــن وقـــف بـه هشياران مسـپـــار يــکي دانـــــــه
اي لـــــولـــــي بربـــــط زن تــــو مست تـــري يا من
اي پيش چـو تـو مستــي افســــــون من افســـانه
از خــــــانه بـــــرون رفـتــم مستيــــم بـه پــيش آمد
در هــــر نظــــرش مضـــمر صد گـــلشن و کـــاشانه
چـون کشــتي بي لنــگر کژ مي شد و مژ مي شد
و زحــســـــــرت او مــــرده صد عـــــــاقــــل و فــرزانه
گفــــــتــم ز کجـــــايي تـو تسخر زد و فرمود اي جان
نيـــــميـــــــم ز تــرکستان نيمـــيم ز فـــــــرغــــــانه
نيـــــميــــــم ز آب و گـــــل نيـــــميــــم ز جــان و دل
نيـــــميم لـــــــب دريـــــــا نيــــــمي هــــمه دردانـه
فرمودم که رفيقي کن با من کــــــه منــــم خــايشانـشت
فرمودــا که بنشنــــاسم من خـــايشانـــش ز بـــيـــــگـانه
من بــــي دل و دستــــــارم در خـــــــــانه خــمــــارم
يـک سينــــــه سخن دارم هـين شــرح دهـم يا نــه
در حـلقـــــه لنــــگــــــــاني مي بــــايــد لنـــگيــــدن
ايــــن پنــــد ننــــوشيــدي از خــــــواجــه عـليـــــانه
سـر مست چنـــــان خوبي کي کـــم بــود از چوبي
برخـــــاست فــغــــان آخـــر از هستــــن حنـــــــانــــه
شمس الحــــــق تـبريـزي از خلـــــق چــه پـرهـيزي
اکنــــون کـــــه در افـکندي صــد فـتـــنه فـــتـــــانــــه


دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)
مولانا جلال الدین محمد پارسی

19:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند



کز نیستان تا مرا ببریده‌اند


در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند



سینه خواهم شرحه شرحه از فراق


تا بگویم شرح درد اشتیاق



هر کسی کو دور ماند از اصل خویش


باز جوید روزگار وصل خویش



من به هر جمعیتی نالان شدم


جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم



هرکسی از ظن خود شد یار من


از درون من نجست اسرار من



سر من از نالهٔ من دور نیست


لیک چشم و گوش را اون نور نیست



تن ز جان و جان ز تن مستور نیست


لیک کس را دید جان دستور نیست



آتشست این بانگ نای و نیست باد


هر که این آتش ندارد نیست باد



آتش عشقست کاندر نی فتاد


جوشش عشقست کاندر می فتاد



نی حریف هرکه از یاری برید


پرده‌هااش پرده‌های ما درید



همچو نی زهری و تریاقی کی دید


همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید



نی حدیث راه پر خون می‌کند


قصه‌های عشق مجنون می‌کند



محرم این هوش جز بیهوش نیست


مر زبان را مشتری جز گوش نیست



در غم ما روزها بیگاه شد


روزها با سوزها همراه شد



روزها گر رفت گو رو باک نیست


تو بمان ای اونک چون تو پاک نیست



هر که جز ماهی ز آبش سیر شد


هرکه بی روزیست روزش دیر شد



در نیابد حال پخته هیچ خام


پس سخن کوتاه باید والسلام



بند بگسل باش آزاد ای پسر


چند باشی بند سیم و بند زر



گر بریزی بحر را در کوزه‌ای


چند گنجد قسمت یک روزه‌ای



کوزهٔ چشم حریصان پر نشد


تا صدف قانع نشد پر در نشد



هر که را جامه ز عشقی چاک شد


او ز حرص و عیب کلی پاک شد



شاد باش ای عشق خوش سودای ما


ای طبیب جمله علتهای ما



ای دوای نخوت و ناموس ما


ای تو افلاطون و جالینوس ما



جسم خاک از عشق بر افلاک شد


کوه در رقص آمد و چالاک شد



عشق جان طور آمد عاشقا


طور مست و خر موسی صاعقا



با لب دمساز خود گر جفتمی


همچو نی من فرمودنیها فرمودمی



هر که او از هم‌زبانی شد جدا


بی زبان شد گرچه دارد صد نوا



چونک گل رفت و گلستان درگذشت


نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت



جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای


زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای



چون نباشد عشق را پروای او


او چو مرغی ماند بی‌پر وای او



من چگونه هوش دارم پیش و پس


چون نباشد نور یارم پیش و پس



عشق خواهد کین سخن بیرون بود


آینه غماز نبود چون بود



آینت دانی چرا غماز نیست


زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

20:

دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد
چه نکوبخت درختی که برو بار تــو دارد
چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟
چو بر اون چرخ معانی مهش انوار تــو دارد
بخدا ديو ملامـت برهد روز قيامت
اگر او مهر تــو دارد , اگر ابرنامه تــو دارد
بخدا حور و فرشته , بدو صد نور سرشته

نبرد سر , نپرد جان , اگر انکار تــو دارد
تو کيی ؟ اونک ز خاکی تو و من سازی و گايشانی

نه چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد
ز بلا های معظم نخورد غم , نخورد غم
دل منصور حلاجی , که سر دار تــو دارد
چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه
تو مپندار که اون مه غم دستار تــو دارد
بمر ای خواجه وقتی , مگشا هيچ دکانی
تو مپندار که روزی همه بازار تــو دارد
تو از اون روز که زادی هدف نعمت و دادی
نه کليد در روزی دل طرار تــو دارد
بن هر بيح و گياهی خورد رزق الهی
همه وسواس و عقيله دل بيمار تــو دارد
طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن

که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تــو دارد
نه کدوی سر هر کس می راوق تــو دارد
نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد
چو کدو پاک بشايشاند ز کدو باده برايشاند
که سر و سينه پاکان می از آثار تــو دارد
خمش ای بلبل جانها که غبارست زبانها

که دل و جان سخنها نظر يار تــو دارد
بنما شمس حقايق تو ز تبريز مشارق

که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد

21:

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست اون



بود شاهی در وقتی پیش ازین


ملک دنیا بودش و هم ملک دین



اتفاقا شاه روزی شد سوار


با خواص خویش از بهر شکار



یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه


شد غلام اون کنیزک پادشاه



مرغ جانش در قفس چون می‌طپید


داد مال و اون کنیزک را خرید



چون خرید او را و برخوردار شد


اون کنیزک از قضا بیمار شد



اون یکی خر داشت و پالانش نبود


یافت پالان گرگ خر را در ربود



کوزه بودش آب می‌نامد بدست


آب را چون یافت خود کوزه شکست



شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست


فرمود جان هر دو در دست شماست



جان من سهلست جان جانم اوست


دردمند و خسته‌ام درمانم اوست



هر که درمان کرد مر جان مرا


برد گنج و در و مرجان مرا



جمله فرمودندش که جانبازی کنیم


فهم گرد آریم و انبازی کنیم



هر یکی از ما مسیح عالمیست


هر الم را در کف ما مرهمیست



گر خدا خواهد نفرمودند از بطر


پس خدا بنمودشان عجز بشر



ترک هستثنا مرادم قسوتیست


نه همین فرمودن که عارض حالتیست



ای بسا ناورده هستثنا بفرمود


جان او با جان هستثناست جفت



هرچه کردند از علاج و از دوا


گشت رنج افزون و حاجت ناروا



اون کنیزک از مرض چون موی شد


چشم شه از اشک خون چون جوی شد



از قضا سرکنگبین صفرا فزود


روغن بادام خشکی می‌نمود



از هلیله قبض شد اطلاق رفت


آب آتش را مدد شد همچو نفت






22:



شه چو عجز اون حکیمان را بدید

پا برهنه جانب مسجد دوید


رفت در مسجد سوی محراب شد

سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد


چون به خویش آمد ز غرقاب فنا

خوش زبان بگشاد در مدح و دعا


کای کمینه بخششت ملک جهان

من چه گویم چون تو می‌دانی نهان


ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط کردیم راه


لیک فرمودی گرچه می‌دانم سرت

زود هم پیدا کنش بر ظاهرت


چون برآورد از میان جان خروش

اندر آمد بحر بخشایش به جوش


درمیان گریه خوابش در ربود

دید در خواب او که پیری رو نمود


فرمود ای شه مژده حاجاتت رواست

گر غریبی آیدت فردا ز ماست


چونک آید او حکیمی حاذقست

صادقش دان کو امین و صادقست


در علاجش سحر مطلق را ببین

در مزاجش قدرت حق را ببین


چون رسید اون وعده‌گاه و روز شد

آفتاب از شرق اخترسوز شد


بود اندر منظره شه منتظر

تا ببیند اونچ بنمودند سر


دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای

آفتابی درمیان سایه‌ای


می‌رسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست بر شکل خیال


نیست‌وش باشد خیال اندر روان

تو جهانی بر خیالی بین روان


بر خیالی صلحشان و جنگشان

وز خیالی فخرشان و ننگشان


اون خیالاتی که دام اولیاست

عکس مه‌رویان بستان خداست


اون خیالی که شه اندر خواب دید

در رخ مهمان همی آمد پدید


شه به جای حاجبان فا پیش رفت

پیش اون مهمان غیب خویش رفت


هر دو بحری آشنا آموخته

هر دو جان بی دوختن بر دوخته


فرمود معشوقم تو بودستی نه اون

لیک کار از کار خیزد در جهان


ای مرا تو مصطفی من چو عمر

از برای خدمتت بندم کمر




23:

سفر کردم به هر شهری دویدم ...........چو شهر عشق من شهری ندیدم

ندانستم از اول قدر اون شهر
..............زنادانی بسی غربت کشیدم

رها کردم چنان شکر ستانی
.............چو حیوان هر گیاهی می چریدم

بغیر عشق آواز دهل بود
.................هر آوازی که در عالم شنیدم

از اون بانگ دهل از عالم کل
.............بدین دنیای فانی اوفتیدم

از اون باده که لطف و خنده بخشد
........چو گل، بی حلق و بی لب می چشیدم

ندا آمد زعشق: ای جان سفر کن
..........که من محنت سرایی آفریدم

بسی فرمودم: که من اونجا نخواهم!
.......... بسی نالیدم وجامه دریدم!

چنان اکنون زرفتن می گریزم
...........

از اونجا آمدن هم می رمیدم

بفرمود ای جان برو هرجا که باشی
.......که من نزدیک چون حبل الوریدم

فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد
........فسون و عشوه او را خریدم

فسون او جهان را بر جهاند
..............که باشم من، کی من، خود ناپدیدم

زراهم برد و اونگاهم به ره کرد
..........

گر از ره می نرفتم می رهیدم

بگویم چون رسی اونجا و لیکن
............قلم بشکست چون اینجا رسیدم

چه گویم؟ مرده بودم بی تو مطلق
........خدا از نو دگر بار آفریدم

زهجران وغریبی باز گشتم
..............

دگر باره بدین دولت رسیدم

24:

بجوشید , بجوشید , که ما اهل شعاریم
بجز عشق , به جز عشق , دگر کار نداریم
درین خاک , درین خاک , درین مزرعه پاک
بجز مهر , بجز عشق , دگر تخم نکاریم
چه مستیم , چه مستیم , از اون شاه که هستیم
بیایید , بیایید , که تا دست برآریم
چه دانیم , چه دانیم , که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید , مپرسید , ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وز اون باده نخوردید
چه دانید , چه دانید , که ما در چه شکاریم
نیفتیم برین خاک ستان ما نه حصیریم
بر آییم برین چرخ که ما مرد حصاریم

25:

نامش محمد و لقبش جلالدین هست.

از عنوان های او خداوندگار و مولانا در وقت حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته هست.
در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد.

نیاکانش همه از امت خراسان بودند.

خود او نیز با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد می کرد و خراسانیان اون سامان را همشهری می خواند.


پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده هست.

وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده هست .

در میان امت بلخ به ولد مشهور بوده هست.

بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می فرموده و امت بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.





دوران کودکی در سایه پدر

بها ولد بین سالهای ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد .

بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت .

جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.


دوران جوانی
پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت.

دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد.
به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد.

اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت.

پس از اون به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.
پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند.





آغاز شیدایی

تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد.

مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد.

اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس هست ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست.

هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟
اونچه مسلم هست شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده هست .
علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست .

این قدر هست که امت جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل وقته ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده هست .
باری اون غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری هست به درازای ابد که نقش "تومرو"در اون تکرار شده هست .
گايشانا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق هست و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد .

مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند .

پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد .

شمس پس از حدود پانزده ماه که در اونجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.
مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت نقل همین روزها و لحظات شیدایی هست .



صلاح الدین زرکوب
پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده هست.

وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می فرمود.

توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت .

بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد .

این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت.





حسام الدین چلپی
روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و اون با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد.

حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود.

وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد .

پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد.







پایان زندگی
روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی فرمود.

مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند.

خردو کلان امت قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند.

مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.
مولانا در مقبره خانوادگی خفته هست و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در اونجا مدفون اند.



هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم
باز همان جا رویم جمله که اون شهر ماست




26:

بخشی از وصيتنامه مولوی که حاايشان آخرين کلمات و پرمعناترين اونهاست، در ذیل آمده، اميد که با تأمل در اون ها بتوان درسهاي بيشتري از اون بزرگ آموخت:

« اوصيکم بتقايشان الله في السر و العلانيه و بقله الطعام و قله المنام و قله الکلام و هجران المعاصي و الاثام و مواظبه الصيام و دوام القيام و ترک الشهوات علي الدوام و احتمال الحقاء من جميع الانام و ترک مجالسه الشفهاء و العوام و مصاحبه الصالحين و الکرام و ان خيرالناس من ينفع الناس و خير الکلام ما قل و دَل و الحمد لله وحده »
نفحات الانس/ ۴۶۵
شما را وصيت مي نمايم به ترس از خدا در نهان و عيان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک فرمودن و کناره گرفتن از جرم و جريت ها و مواظبت بر روزه و نماز برپا داشتن و فرو نهادن هواهاي شيطاني و خواهش هاي نفساني و شکيبايي بر درشتي امتان و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران.

همانا بهترين امت کسي هست که براي امت مفيد باشد و بهترين فرمودار کوتاه و گزيده هست و ستايش از اون خداوند يگانه هست.

دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)

27:

باید که جمله جان شویم تا لایق جانان شویم
*مولوی*


امروز 8/مهر/1391 مصادف با 29/sep/2012

روز بزرگداشت مولوی

بر

همه ی عاشقان ، عارفان ، شاعران ، ادیبان ، هنرمندان و همه هم میهنیهای عزیزمبارک باد



دفتن شده رومی تو قونیه یک روز
منم میخوام بشم رومی امروز

*یاس*

28:

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گوئی
نه چنینم که تو خوانی
و نه اونگونه که فرمودند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهائی تو جام شرابم
نه گرفتار واسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم
چنین هست سرشتم
این سخن را من از امروز نه فرمودم.

نه نوشتم
بلکه از صبح ازل به قلم نور نوشتم
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته ودر پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را

اونچه فرمودند و سرودند تو اونی
خود تو جان جهانی
گر نهانی وعیانی
تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود اون نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرائی


















وتو سوگند
که این راز شنیدی و نتر سیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی
نه که چون آب در اندام سبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکه هر کس ننشینی و
بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
وگل وصل بچینی




بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آ هنگ درونی این غزل و حال مولانا حس کنید و
از عمق وجودتان بفهمید اونچه را که رومی فرموده هست








بیائیم از امرووقت برای فردا دیروز قشنگی بسازیم

29:

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر اون درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید
تو منشین منتظر بر در که اون خانه دو در دارد
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی‌گنجد از اون باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
حضرت مولانا جلال الدین

30:


وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم //کی ببینی مرا چنان که منم
فرمودی اسرار در میان آور //کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن //این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش //بوالعجب بحر بی‌کران که منم
این جهان و اون جهان مرا مطلب //کاین دو گم شد در اون جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم //طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم
فرمودم ای جان تو عین مایی فرمود //عین چه بود در این عیان که منم
فرمودم اونی بفرمود‌های خموش //در زبان نامده‌ست اون که منم
فرمودم اندر زبان چو درنامد//اینت گویای بی‌زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی‌پا //اینت بی‌پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می دوی بنگر //در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من //نادره بحر و گنج و کان که منم

31:

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را فرمودم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
فرمودم که رفیقی کن با من که منت خویشم
فرمودا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
فرمودم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و فرمود ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

32:



من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو //پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو //ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بفرمود //آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

فرمودم ای عشق من از چیز دگر می ترسم //فرمود اون چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم فرمود //سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد //در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو

فرمودم ای دل چه مه هست این دل اشارت می کرد //که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

فرمودم این روی فرشته هست عجب یا بشر هست //فرمود این غیر فرشته هست و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال //خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

فرمودم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست //فرمود این هست ولی جان پدر هیچ مگو

33:

اونچه فرمودند وسرودند تو اونی
خودتوجان جهانی
گر نهانی وعیانی

تو همانی که همه عمر بد نبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خوداون نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخودآمده از فلسفه چون وچرائی
به تو سوگند
که این راز شنیدی ونترسیدی وبیدارشدی در همه افلاک بزرگی
نه تو سوگند
که این راز شنیدی ونترسیدیو بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی
نه که چون آب در اندام سبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکه هر کس ننشینی وبجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
وگل وصل بچینی

34:

امروز 8 مهرماه روز بزرگداشت شاعر بلندآوازه ایرانی جلالدین محمد بلخی هست.

امسال روز مولوی را کسی به یاد نداشت، نه مراسمی بود نه خبری منتشر شد. کشورهای بیگانه تلاش های زیادی در این زمینه داشته اند.

این روز را هم ترکها در سال 2007 به ثبت رساندند تا در غفلت ایرانیها حداقل از قبل اون جاذبه توریستی ایجاد نمايند.



به امید روزی که عظمت چنین شاعر بزرگی در میان امت ایران شناسانده شود.


این روز را بر همه دوستداران مولانا تبریک میگویم .



35:

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد
در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد
سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق
هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از درون مـن نجســت اســـرار مــن
ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را اون نور نیست...
مولوی

"روز بزرگداشت مولايشان گرامي باد"

دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)


65 out of 100 based on 20 user ratings 895 reviews

@